دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

توی (که البت حیوونای دیگه هم بودن) / یه ِکوچیکُ استخونی اونجا وِل می‌گشت, حتی از کنارمون رد میشد و با اینکه بودیم هیچ ‌‌ـی نشون نمی‌داد, جلوتر که رفتیم دیدیم توی یه قفسی چند تا سگ ِگنده و رو نگه‌داشتن، تا ما رو دیدن چنان می‌کردن, چنان پارس می‌کردن, که اگه بودن قشنگ تیکه‌پاره شدنمون حتمی بود, با پارس‌کردن و ‌بازی که اینا راه انداختن اون سگ ِکوچیکُ استخونی هم که مثکه از اونا حساب می‌برد سریع گرفتتش و اومد کنار و روو به ما شروع کرد به پارس کردن، کم مونده بود گاز ِمون بگیره فقط .. . (که البته ما حسابش نکردیم اصن .. . / اینم ‌ ِتکان‌دهنده در حد

1391/07/16 - 20:52 در نحسواره .. .
5 ديدگاه
O u ➌ Ph ¥

- قبلا توی دیدگاه ِاین پست -> یه اشاره ای بهش شده بود, ولی واقعا حیف بود که مجزا ارسال نشه .. .

اینم از عکسش -> [لینک]

13 سال و 11 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 17 دقيقه قبل
نیما صابری

اینو چندماه پیش توی یکی از دیدگاه ها ننوشته بودی ؟
ویرایش شد: اون موقع داشتم کامنت میزدم کامنتت نبود

13 سال و 11 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 17 دقيقه قبل
O u ➌ Ph ¥

دیدم در این داستان نشانه هایی است برای آنانی که به دنبال نشانی میگردن
لازم شد بعدا بازم ارسالش میکنم

13 سال و 11 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 11 دقيقه قبل
نیما صابری

صوتیش بیشتر هیجان داره
اون روز باید صداتو ضبط و بعدش share میکردم توی دنبالر ...

13 سال و 11 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 9 دقيقه قبل
O u ➌ Ph ¥

در وصف این داستان بنده یک شعری سرودم که انشالا به زودی منتشر میشه

13 سال و 11 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 6 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)