دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را بر روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید : " پدرت فدایت دخترم ! " ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبر باز کرده بود که هر غروب می آمد که بگوید : " شادی دلم ! " ، " پاره تنم ! " . ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد . ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که پی " کسای یمانی " می گشت تا در آن آرامش یابد. ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پسرش حسن (علیه السلام) باز کرده بود " جدت زیر کساست ، برو نزدیک " . ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و به حسین (علیه السلام) خسته از راه آمده ، گفته بود " نور چشمم " ، " میوه ی دلم " ، " جد و برادرت زیر کسایند. " ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی (علیه السلام) باز کرده بود. روی علی(علیه السلام) که بی تاب می

1391/07/18 - 23:55
1 ديدگاه
امیرحسیــن :-)

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان را گرفته بود بیرون تا دست های مسکینی آن را بقاپد ، بعد از گرسنگی روزه ی بی سحری چشم هایش سیاهی رفته بود .

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان شب بعد را به دستهای یتیمی سپرده بود و باز به اسیری .

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و به صورت شرمنده ی زنی که برای بار دهم سؤالی را می پرسید ، لبخند زده بود .

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را برای مردش باز کرده بود که باز با دست خالی از راه می رسید و نگفته بود که چند روز است غذایش را به بچه ها داده و خود نخورده است.

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی چشمهای خیس علی باز کرده بود ، روی مردی که جانش و برادرش را از دست داده بود .

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و شنیده بود همسایه ها بلند ، طوری که بشنود ، می گویند : علی ! او را ببر جایی دور از شهر ، گریه هایش نمی گذارد شب بخوابیم .

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون آن پشت ایستاده بود ، گفت : " دوباره اذان بگو ، من دلتنگم ."

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی باز کرده که می آمد تا برای سالهای طولانی خانه نشین باشد .

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و گفته بود " نمی گذارم ببریدش ".

ایستاده بود درست پشت همین در ، تکیه داده بود درست برهمین دیوار که ...

13 سال و 11 ماه و 13 روز و 9 ساعت و 28 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)