من ....... این روز ها به شکل شگفت آوری تنهایی را تجربه می کنم جالب تر این که در تمام زندگیم... انقدر که از تنهایی می ترسیدم از مرگ هراس نداشتم... راست می گویند، از هرچه بترسی، سرت می آید... حالا به جایی رسیده ام... که این وحشت سال ها را هر روز دوره می کنم... حالا با آن در کافه های این شهر، مأنوسم... حالا من و تنهاییم، تمام کافه های این شهر را لابلای دود سیگار پرسه زده ایم... در بین واژه ها... میان همین مردم به ظاهر آشنا... حالا من دیگر وحشت ندارم... کاری کرده اند، که با وحشت سال هایم... به طرز غریبی رفیق شده ام...