جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ۩۞۩وحید۩۞۩ تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
ننه گلاب و بابا حیدر پیرزن و پیرمرد مهربان و زحمتكشی بودند كه یك مزرعه و دوتا الاغ داشتند. اسم یكی از الاغها خاكستری و اسم دیگری گوش بلند بود. الاغها برای ننه گلاب و باباحیدر كار می كردند و بار می بردند و گاهی هم به آنها سواری می دادند.
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 23 ساعت و 5 دقيقه قبلتوی مزرعه یك گاو شیرده هم بود كه گوساله ی قشنگی داشت. اسم گاو خال خالی و اسم گوساله اش چشم سیاه بود. ننه گلاب و بابا حیدر یك مرغدانی پر از مرغ و خروس داشتند ومرغها هر روز برای آنها تخم می گذاشتند.
زندگی توی مزرعه آرام و یكنواخت بود. حیوانها هر روز از خواب بیدار می شدند،گاو علف می خورد و ننه گلاب شیرش را می دوشید.گوساله این طرف و آن طرف می دوید و بازیگوشی می كرد. مرغها و خروسها دانه می خوردند و قوقولی و قدقدا می كردند.الاغها بار می بردند و سواری می دادند. ننه گلاب و باباحیدر هم توی مزرعه گندم می كاشتند و زمین را آبیاری می كردند تا گندمها رشد كنند و از یك خوشه ده ها دانه ی گندم سبز شود. بعد هم باكمك چندتا كارگر، گندمها را درو می كردند و به آسیاب می بردند تا آرد كنند.
یك شب كه خال خالی و چشم سیاه و خاكستری و گوش بلند توی طویله دور هم نشسته بودند، خال خالی خمیازه ی بلندی كشید و گفت:« ما....ما...چقدر حوصله ام از این زندگی سر رفته! كاش یك اتفاق جالب می افتاد!»
گوش بلند سرش را تكان داد و عرعری كرد و گفت:« آره ، من هم مثل تو حوصله ام سر رفته و منتظر یك اتفاق جالب هستم.»
خاكستری خندید و گفت:« عر...عر..عر.. به زودی اتفاق جالبی میفته و یك كرّه الاغ كوچولوبه جمع ما اضافه میشه!»
چشم سیاه موموكنان پرسید:« كی؟ كی كرّه الاغ به جمع ما اضافه میشه؟»
خاكستری گفت:« من به زودی یك بچه به دنیا میارم كه می تونه همه مون را سرگرم كنه، اما باید كمی صبركنید.»
همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و از آن روز به بعد لحظه شماری می كردند تا كرّه الاغ به دنیا بیاید. سرانجام روزی انتظار به سر رسید و خاكستری كرّه الاغ كوچولوی بامزه ای به دنیا آورد. كرّه ی كوچولو خیلی زود شروع به شیطنت و بازیگوشی كرد. گوشها و دمش را تكان می داد وعرعر می كرد وشیرمی خورد. چشم سیاه مرتب دور و برش می گشت و مومو می كرد و می خواست با كرّه الاغ شیطان كه اصلاً نمی توانست یك جا بند شود ، بازی كند. آنها دنبال هم می دویدند و شادی می كردند.
شب كه همه توی طویله دور هم جمع شدند، خال خالی مقداری علف تازه آورد و جلوی آنها گذاشت وگفت:« به افتخار تولد كرّه الاغ كوچولو می خواهیم جشن بگیریم.» بعد رو به خاكستری كرد و گفت:« خانم خاكستری، تولد كرّه ات مبارك، بذار براش یه آواز بخونم.» و اینطور خواند:
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 23 ساعت و 5 دقيقه قبلكرّه الاغ كوچولو
تولدت مبارك
شیطون و بامزه ای
تولدت مبارك
كرّه خری ماشالا
الاغ میشی ایشالا
چشم سیاه و گوش بلند و خاكستری هم با او دم گرفتند:
كرّه خری....ماشالا
الاغ میشی ....ایشالا
ننه گلاب و باباحیدر صدای بلند حیوانات را شنیدند، به طویله آمدند و حیوانات را دیدند كه دور هم نشسته اند . فهمیدند كه آنها جشن گرفته اند. كمی ایستادند و به آوازشان گوش دادند و برایشان دست زدند وبعد رفتند.
از آن روز به بعد كرّه الاغ كوچولو در كنار خاكستری و گوش بلند به باباحیدر و ننه گلاب كمك می كرد و با شیطنتها و شیرین كاریهایش باعث شادی دیگران می شد.
چشم سیاه هم از اینكه یك همبازی پیدا كرده بود، خوشحال بودو گاهی با كرّه الاغ كوچولو آواز می خواند و صدای ما..ما.. و عرعر آنها درتمام مزرعه به گوش می رسید.