دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

امروز یه پیرزنی جلومو گرفت و گفت : دخترم می شه رمز این کارت شارژو برام وارد کنی ؟ نگاش کردم دیدم دندون نداره سریع رومو کردم اونور گفتم نه ! وقت ندارم . . . ظاهر ژولیده ای داشت . سنشم بالا بود و قد بلندی داشت . راستش بدم اومد از شکل و شمایلش ... رمزو وارد نکردم و رفت . یکی از خانومایی که نزدیکم بود اومد جلو و گفت : میدونی این کیه ؟ گفتم: نه ! گفت این زمان شاه سرهنگ ارتش بوده و با درجه ی خیلی بالای نظامی بازنشست شده . زمان جوونیش موهای بلند و قد بالا بلندی داشت و وقتی لباس فرم می پوشید یه محل ازش حساب می بردن . آدم خوبی بود و کار مردم راه بنداز بود ... منتهی یه روز وسط انجام وظیفه یه پسر جوون با ماشین میزنه بهش و سرش می خوره به جدول کنار خیابون و از چندین و چند سال پیش یکم ناتوان شده مغزش... خیلی از حانومه تعریف کرد . اینقدر جا خوردم / اینقدر جا خوردم که حالم از خودم و رفتارم بهم خورد ... این زن با اون درجه ی بالای نظامی اونم زمان شاه حالا به این روز افتاده بود . ماها چی میشیم یعنی دوران پیری ؟! خیلی خجالت کشیدم . خیلی . هیچ کسیو نباید از ظاهر قضاوت کنم .

1391/07/24 - 01:13 در اعترافگاه
بدون دیدگاه
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(2 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)