دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مهتاب امید

1391/07/25 - 10:00
1 ديدگاه
2yousef

دیده ام سوی دیار تو ودر کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ی باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربه ی پاهای سواران

تو به کس مهر نبندی؛مگر آندم

که ز خود رفته؛در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه ی بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

کیست آنکس که ترا برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی؟

یا در آن خلوت جادویی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی

تو به من دل نسپردی که چو آتش

پیکرت رازعطش سوخته بودم

من که در مکتب رویایی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی ؛نه پیامی؛نه نشانی

ره خود گیرم وره بر تو گشایم

ز انکه دیگر تو نه آنی ؛تو نه آنی

13 سال و 11 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 45 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)