دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری / نمی‌بایست کرد اول , به این حرف آشنا خود را / ببین وحشی که در خونابِ حسرت ماند پا در گل / کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را ... ! /

1391/07/25 - 17:23 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

من آن مرغم که افکندم , به دامِ سد بلا خود را
به یک پروازِ بی هنگام , کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گِل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است , می‌ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرد اول , به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خونابِ حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را
چون قد خود بلند کن پایه‌ی قدر ناز را

عشوه پرست من بیا، مِی زده مست و کف زنان
حسن تو پرده گو بدر , پردگیان راز را

عرض فروغ چون دهد مشعله‌ی جمال تو
قصه به کوتهی کشد شمع زبان دراز را

آن مژه کشت عالمی , تا به کرشمه نصب شد
وای اگر عمل دهی چشم کرشمه ساز را !

نیم کتش تغافلم کار تمام ناشده
نیم نظر اجازه ده ,نرگس نیم باز را

وعده‌ی جلوه چون دهی قدوه‌ی اهل صومعه
وحشیم و جریده رو , کعبه‌ی عشق مقصدم

در ره انتظار تو فوت کند نماز را
بدرقه ,اشک و آه من قافله‌ی نیاز را

وحشی بافقی

13 سال و 11 ماه و 4 روز و 8 ساعت و 39 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)