چند سال پیش برادر زنم از تهران برای ختم یکی از فامیلها به تبریز امده بود . رفتیم یک جفت کفش عالی سفارشی دست دوز براش خریدیم ..رفتیم مسجد برای ختم........وقتی امدیم بیرون ..کفشها را برده بودند...برادر زنم خیلی ناراحت بود ...گفت : نتونستم یک ساعت هم بپوشم...........و خیلی حرفهای دیگه ...هر کسی یک جور دلداری می داد .........من گفتم : حمید جان ناراحتی نداره .....لازمش بود ..برده .......چشمتان روز بد نبینه......هر چی دق دلش بود سر من خالی کرد ......چند روز پیش که خبر دزدی قالی ما رو شنید بود ...زنگ زده و بعد از احوال پرسی .....گفت: یوسف جان ناراحت نباش ...اقا دزده قالی لازمش بوده مال تو را برده ........چیزی که عوض داره گله نداره.....

13 سال و 11 ماه و 2 روز و 7 ساعت و 43 دقيقه قبل