دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

leila
leila
fireflower673

فاصله دختر تا پیر مرد یك نفر بود ؛ روی نیمكتی چوبی ؛ روبه روی یك آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می كنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی كه من تا حالا دیدم . - راست می گی ؟ - از ته قلبم آره دخترك بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد. چند دقیقه بعد پیر مرد اشك هاش را پاك كرد ؛ كیفش را باز كرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت.

1391/07/26 - 23:58

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)