دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ـی دلم به حال خودش گریه می کند...

1391/07/27 - 01:11 در اشعار فارسی
2 ديدگاه
باران بهاری

وقتی که سنگ می شوم و شیشه ام هنوز...
وقتی که داغ می شود از آه سینه سوز
وقتی که کنج خلوت تاریک و بسته ام...
تنها نشسته ام......
وقتی که از تمامی دنیام
خسته ام.....


...
آری! دلم به حال خودش گریه می کند!
وقتی ز زنده ماندن خود انصراف داد...
خود را به قدر بد شدنت انعطاف داد...
با تیغ صبر،روی لطیفش شکاف داد.....


....
وقتی به قهر
گوشه ی عزلت گزیده ام...
وقتی پس از هزار مصیبت که دیده ام...
آخر
به آن نتیجه ی اول رسیده ام...
وقتی بریده ام....


...
آری! دلم به حال خودش گریه می کند!
وقتی به بند می کِشمش تا که نشکنم
وقتی که خون،چو سرب مذاب است در تنم
وقتِ شکستنم.....

13 سال و 11 ماه و 3 روز و 13 ساعت و 26 دقيقه قبل
باران بهاری

...
آری!دلم برای خودش گریه می کند...
وقتی که از نگاه تو دلگیر می شود
با یک کلام تلخ
زمینگیر می شود!
با واژه های سخت تو زنجیر می شود...
تحقیر می شود....


....
....
آخر...
دل است دل!
سپر هر بلا که نیست!
شهزاده ی شجاع همه قصه ها که نیست!
بیچاره زرد کوه و سهند و دنا که نیست!


دل


سنگ، پا که نیست!!!
...
یک مشت آب و خاک و کمی رنگ قرمز است!
چشم انتظار آمدن روز "هرگز" است...
عشقش مبارزه ست!!!
...
...
...
من؟؟؟
من هنوز کوه بلندم!
ندیده ای؟
اصلا مگر به سرخوشی من شنیده ای؟
من...
نخل راست قامت ِمغرور ِسرکشم...
با وسعت فراخِ بیابانِ خود خوشم...


من...
بی نیاز از آب و غذا و نوازشم...
بیگانه با نوای غم انگیزِ "خواهش"ام!
بی اعتنا به ابرِ پر از فخرِ بارشم!
منت نمی کشم!!!


...
من...
صبرِ مطلقم
وسکوتِ مداومم...
با این که خسته ی کلماتِ مزاحمم!
نه بی تفاوتم...
نه تلخ و ظالمم...
آرامشی نهفته میانِ تلاطم ام...
با این همه....
میانِ هیاهوی دل...
...
...
گمم....

13 سال و 11 ماه و 3 روز و 13 ساعت و 25 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)