سکوتی بی سرانجامم نشسته غصه در کامم چنان رستم از اين دنيا که خورشيد لب بامم نه شوری در سرم دارم نه شوقی در دل تنگم ولی گاهی به ياد او ميان گريه می خندم نرفتی از دل و يادم نه از عشق تو دل کندم ببين بعد تو چند سال هنوز بی رنگ بی رنگم اگر چه چشم تب دارت ز ديدار دلم سيره ولی پای خيال من هنوزم پيش تو گيره غروب کوچمون بي تو هنوزم سرد و دلگيره سراغی از من عاشق ولی يادت نمی گيره هنوزم از تو سر مستم هنوزم عاشقت هستم من از دنيای تو دورم به رويای تو دل بستم هوای گرم آغوشم صدای سرد و خاموشم تو را چون لاله می بوسم تو را چون باده مي نوشم