دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت مي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال مي شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏ هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد.

1391/07/28 - 15:57 در دوره
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)