نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت.../و چشم دوخته ای تا ...به ناکجای خودت!/ بدون هیچ دلیلی به راه می افتی/سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت!/ و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی؟!/ که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت!!!/بگیر دست خودت را که باز گم نشوی..../دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت/صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید/ و بازگشت به سمت خودت صدای خودت/سَر و ته همه ی جاده ها به هم وصل است/تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت/تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی!/که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت٠٠/رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته/ و باز دست تکان میدهی برای خودت!...