دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

صدف سینه ی من عمری، گهر عشق تو پرورده ست ... کس نداند که درین خانه، طفل با دایه چه ها کرده ست ... ! [فریدون مشیری / به بهانه سال روز پروازش]

1391/08/02 - 17:49 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

صدف سینه ی من عمری
گهر عشق تو پرورده ست


کس نداند که درین خانه
طفل با دایه چه ها کرده ست

همه ویرانی و ویرانی
همه خاموشی و خاموشی

سایه افکنده به روزنها:
پیچک خشک فراموشی!

روزگاری ست درین درگاه
بوی مهر تو نپیچیده ست

روزگاری ست که آن فرزند
حال این دایه نپرسیده ست!

من و آن تلخی و شیرینی
من و آن سایه و روشن ها

من و این دیده ی اشک آلود
که بود خیره به روزن ها

یاد باد آن شب بارانی
که تو در خانه ی ما بودی

شبم از روی تو روشن بود
که تو یک سینه صفا بودی

رعد غرید و تو لرزیدی
رو به آغوش من آوردی

کام ناکام مرا –خندان-
به یکی بوسه روا کردی

باد هنگامه کنان برخاست!
شمع لبخند زنان بنشست!

رعد در خنده ی ما گم شد!
برق در سینه ی شب بشکست!

نفس تشنه ی تبدارم
به نفس های تو می آویخت

عود طبعم به نهان می سوخت
عطر شعرم به فضا می ریخت!

چشم بر چشم تو می بستم
دست بر دست تو می سودم

به تمنای تو می مردم
به تماشای تو خوش بودم

چشم بر چشم تو می بستم
شور و شوقم به سراپا بود

دست بر دست تو می رفتم
هرکجا عشق تو می فرمود!

از لب گرم تو می چیدم
گل صد برگ تمنا را

در شب چشم تو می دیدم:
سحر روشن فردا را

سحر روشن فردا کو؟
گل صد برگ تمنا کو؟

اشک و لبخند و تماشا کو؟
آن همه قول و غزل ها کو؟

باز امشب شب بارانی ست
از هوا سیل بلا ریزد

بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد!

من و این آتش هستی سوز
تا جهان باقی و جان باقی ست

بی تو در گوشه ی تنهایی
بزم دل باقی و غم ساقی ست!

13 سال و 10 ماه و 28 روز و 3 ساعت و 7 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)