دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی / تا با تو بگویم غم شب های جدایی / بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان / من عودم و از سوختنم نیست رهایی ... !/

1391/08/03 - 03:43 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

عمری ست که ما منتظر باد صباییم
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی

ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی

افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در آینه ات دید و ندانست کجایی

آواز بلندی تو و کس نشنَوَدت باز
بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی !

در آینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی

بینی که دری از تو به روی توگشایند
هر در که براین خانه ی آیینه گشایی

چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

هوشنگ ابتهاج
.........

13 سال و 10 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 36 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)