نفس نفس میزد ... نفهمیده بود چه جوری از ترمینال تا اینجا رو رسیده بود ... با خودش فکر کرد که این دو سال چقدر طولانی گذشته ... اما تموم شده بود ... اونقدری که لازم داشتن پول جمع کرده بود ... اسم خیابون رو خوند ... آره دیگه رسیده بود ... قدمهاشو کندتر کرد ... یه نخ سیگار روشن کرد و بقیه پاکت رو تو سطل آشغال انداخت ... قول داده بود بعد ازدواج باهاش سیگار رو کنار بزاره ... چند پک زد و زیر پاش خاموشش کرد ... چند قدم دیگه مونده بود ... همون در قرمزه ... ولی امروز فرق داشت ... قلبش تند میزد ... چراغونی شده بود ... و جمعیت جلوی در ... از دور یه ماشین گل زده نزدیک میشد ... دختری که لباس عروس به تن داشت چقدر زیبا ... و چقدر آشنا بود ... چند قدم دور شد ... به مردی که از رو به رو میومد نزدیک شد ... - آقا سیگار دارین ...؟!
#عآلی
13 سال و 10 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 56 دقيقه قبلممنون
13 سال و 10 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 53 دقيقه قبل