نمی توانم شاعر باشم کسی که باران را دوست ندارد کسی که دلش از پاییز میگیرد کسی که با سیاهترین عینک به دیدار آفتاب میرود کسی که از قدم زدن ، تنها بودنش را دوست دارد کسی که در نوشتههایش فقط شب دارد نمی تواند شاعر باشد و نمیتوانم عاشق شوم کسی که عشق را در خواب میبیند عشق را از پشتِ دیوار میبیند کسی که مینویسد در عشقهای پنهانی شهوتی هست که در عریانیِ هیچ هوسی نمیگنجد چگونه عاشق میشود کسی که خود را رها ، رها تر ، رها ترین میبیند ؟ شاید نقّاش شدم گوشهای دور از آدمها بنشینم و برایشان ماه را بکشم و مهتاب را و بهار را و گلدانهای پر از گل و صورتهای پر خنده و آغوش های باز آری آغوش های باز دستهای مهربان و لبانی پر بوسه ...!
1391/08/22 - 22:18 در
سیاه مشق های یک دیوانه
@گـلـپــری
13 سال و 10 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 59 دقيقه قبل