دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

1391/08/25 - 15:51 در Coma
4 ديدگاه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ُ

تو را

با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم !

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم !

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ُ

با حسرت ُ جدا کردم ...

وتو ...

در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی ...!

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم ...

همین بود آخرین حرفت .!

و من..

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از

جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم

نمی دانم چرا رفتی ؟ ... نمی دانم !

شاید خطا کردم !

و تو ...

بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ُ نمی دانم کجا ؟ تا کی ؟ برای چه ؟

ولی رفتی ...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید ...

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ...

و بعد از رفتنت ... رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد .

وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت ُ

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد !

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد کس ندانست تو نام مرا از یاد خواهی برد !

و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید



و من در اوج پاییزی ترین حالت یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا....؟!

شاید به رسم عادت پروانگیمان بازُ

برای شادی و خوشبختی و باغ قشنگ آرزو هایت

دعا کردم ...



فروغ فرخ زاد

13 سال و 10 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 52 دقيقه قبل
✔ عـلـ[بابا]ــی

محمد عزیز ...

شعر پست قبلی شما هم متعلق به فروغ بود !

[کاش نامش را مینوشتید]

13 سال و 10 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 45 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)