امروز برا داداشم 3ساعت تمام وقت گذاشتم.........................براش توضیح دادم ساده نباشه ک ادمها متفاوتن...انقد اعتمادنکنه..........گفت ابجی رفتی رو منبرو پایین هم نیا ..حرفات و سیو کردم یادم نمیره...اخرشم اخرین مشاورمونو ک دختره خودکشی کرده بودو تعریف کردم....گفت معتاد بود کاش میمرد...گفتمم نه برای اعتیادش. نه برای خودش نه برای اینکه ضعیفه .نه زیبایی ک همه سالن متوجهش بودن.........فقط برای دل مادرش.ک لباسهاشو اشتباه پوشیده بودو با دمپایی اومده بود وزارمیزد کمکش کردیم...........هیچوقت مادری رو نامید نکردم و نمیکنم...ولی بهش گفتم داداشی من ک دخترش کاش میمرد و تو حدالقل ی بار زارمیزدی.............اینجوری هرروز میمیره...........
1391/09/15 - 00:52 در
سمفونے×سكوت×بوف×کور×
من میتونم ساعتها ب ادمها خیره بشم و حرفاشونو گوش کنم..........بعد رفتنشون فقط سکوت میکنم و نفس عمیق میکشم.
13 سال و 9 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 56 دقيقه قبل