دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اون اوایل که میرفتیم خانه سالمندان یه پیرمرد بود خیلی افسرده بود ..وقتی باهاش حرف میزدم ..یعنی اون حرف میزدو من گوش میدادم ....میون حرفاش همش بهم میگفت مادر .. مادرم ..دیگه بعد چند وقت بهش میگفتم پسرم ...مادر و پسری شده بودیم برای همدیگه .....تو فورجه های درسیم نتونستم برم پسرمو ببینم ..بعد امتحانا که رفتم دیدم پسرم نبود ... فهمیدم پسرم ..... (سالمندان جهان سوم بی پشتوانه ترین نسل جمعیتیشون هستن .....یکی همین سالمندان ایرن خودم...)

1391/09/19 - 13:42 در شب نامه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)