دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

.... ...

1391/10/02 - 21:38 در میکده
1 ديدگاه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

شمع ها به آرامی می سوختند

فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آنها را بشنوی

اولی گفت: من صلح هستم!

با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد

من معتقدم که از بین می روم

سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت...

دومی گفت: من ایمان هستم!

با این وجود من هم ناچاراً مدت زیادی روشن نمی مانم

بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم

وقتی صحبتش تمام شد، نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد...

شمع سوم با ناراحتی گفت: من عشق هستم!

آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم

مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند

آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیک ترین کسانشان را هم فراموش می کنند

و کمی بعد او هم خاموش شد.

ناگهان.......

پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت:

چرا خاموش شده اید؛ قرار بود شما تا ابد روشن بمانید

و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن...

سپس شمع چهارم گفت:

نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانم شمع های دیگر را دوباره روشن کنم

من امید هستم!

کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.



چه خوب است که شعله ی امید هرگز در زندگی مان خاموش نشود...

امیدوار باش عشقم.....................

13 سال و 9 ماه و 3 روز و 4 ساعت و 40 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)