دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پس از آفرینش آدم گفت به او : .... با تو رازی دارم !... اندکی پیشتر آی ... آدم آرام و نجیب ، آمد پیش !! ... زیر چشمی به می نگریست !... محو لبخند غم آلود ! ... دلش انگار گریست ... !!... ( قطره ای اشک ز چشمان چکید ) !!!... ... که بس تنهایم ... بغض آدم ترکید ، ...گونه هایش لرزید !! به گفت : من به اندازه ی ... من به اندازه ی گلهای بهشت ... نه ... به اندازه عرش ... نه ... نه من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، ... !! آدم ، ... کوله اش را برداشت خسته و سخت قدم بر می داشت ...! راهی ظلمت پر شور زمین ... طفلکی بنده غمگین آدم...! در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط ... ،... !... نه به اندازه ی تنهایی من ... نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !... که به اندازه یک دانه گندم ، !!!! .... ؟؟...

1391/10/10 - 14:18 در ENSAN
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)