دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
لایک(8 کاربر) |
پیگیریکنندگان دیدگاه(مشاهده) |
آن صبح سرد سوم دی ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تکه ابری که در لحظهی طلوع صورتی شده بود نگاه کنم. ما پشت
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 42 دقيقه قبلسر هم از شیب تپه ای بالا می رفتیم و من به بالا نگاه می کردم که ناگهان رگبار گلوله از روی سینه ام گذشت. من به
پشت روی زمین افتادم، شش هایم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقیقه،در حالی که هنوز به ابر نارنجی و صورتی نگاه
می کردم، مردم. هیچ وقت کسی را که از پشت صخره های بالای تپه به من شلیک کرده بود، ندیدم. شاید سربازی بیست
ساله بود، چون اگر کمی تجربه داشت، میان سه استوار و دو ستوان که در ستون ما بود، یک سرباز صفر را انتخاب نمی کرد.
پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشکم به استرالیا بروم. اما شاید من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اینکه دیپلم
گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم کرد. هر روز برایم روزنامه و گاهی کتاب
می خرید. بالاخره یک روز خسته شدم و با پروانه در پارک قرار گذاشتیم. پروانه را از سال دوم دبیرستان می شناختم و سال
چهارم قول داده بودیم برای همیشه به هم وفادار باشیم. پروانه موهای نارنجی قشنگی داشت و همیشه رژ مسی براق می
زد. سال سوم دبیرستان وقتی برای اولین و آخرین بار بعد از ظهری یواشکی به خانه شان رفته بودم، موهایش را دیدم.
هنوز شیشه عطر کادو شده ای را که سر راه خریدم و نامه ای را که در نه ماه حبس خانگی نوشتنش را تمرین می کردم،
به پروانه نداده بودم که گشتی های داوطلب ما را گرفتند. تا وقتی ما را عقب استیشن سوار می کردند، هنوز نفهمیده
بودم چه اتفاقی افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن هایم نگاه می کردم که چشمم به چشم پروانه نیفتد.
او را با سر و صدا تحویل خانواده اش دادند و مرا به بازداشتگاهی بردند که جنوب شهر بود، اما درست نمی فهمیدم کجاست.
وقتی پروانه را جلوی خانه شان از استیشن پیاده کردند، یکی از همسایه ها پنجره اش را باز کرده بود و ما را نگاه می
کرد. تا وقتی راه افتادیم هنوز آنجا بود. داخل سلولم قلب بزرگی را با چیزی نوک تیز روی دیوار کنده بودند. یک طرف قلب
کج شده بود. دو روز پاهایم را دراز کرده بودم و به در نگاه می کردم. بالاخره آمدند و مرا به پاسگاهی بیرون شهر بردند.
پاسگاه دیوارهای آجری داشت که بالای سرشان سیم خاردار کشیده
سلام داداش خودم ...
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 41 دقيقه قبلآنجا با عدهی زیادی که سرهایشان را تراشیده بودند سوار اتوبوس شدیم و به پادگان آموزشی رفتیم. شانزده ساعت بعد که
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 39 دقيقه قبلجلوی دروازه ی پادگان پیاده شدیم، گروهبانی ما را به خط کرد و آن قدر دور پادگان دواند که تا یک هفته بعد می لنگیدم.
همه سربازان فراری بودیم. شب بعد از اینکه آبگوشت رقیقی به ما دادند، دوباره به خط مان کردند و لباس هایی بین همه
تقسیم کردند که مثل کیسه گشاد بود.آخرین باری که پدر و مادرم را دیدم، لحظه بود که اتوبوس ما دور میدان آزادی می
چرخید تا به طرف پادگان آموزشی برویم. آن دو کنار یکی از باغچه های دور میدان ایستاده بودند و وقتی مرا دیدند برایم
دست تکان دادند. سربازهای دیگر هم با سرهای تراشیده از پشت شیشه برای آن دو دست تکان دادند. پدر و مادرم
خندیدند و جلوتر آمدند و برای همه ی ما دست تکان دادند. ما هم از جایمان نیم خیز شدیم و برای پدر و مادرم دست تکان
دادیم. نمی دانم از کجا می دانستند اتوبوس ما آن ساعت از میدان آزادی می گذرد. پنج ماه بعد که گلوله ها سینه ام را
سوراخ کردند. نامه ای که نه ماه برای نوشتنش فکر می کردم، هنوز توی جیب شلوارم بود. شیشه ی کادو شده عطر را
همان موقع در بازداشتگاه گرفته بودند.
من ساعت ها کنار بوته ی خشکی که شبیه سر اسب بود و سنگ بزرگی که رنگ سبز عجیبی داشت، ماندم. ابر صورتی
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 37 دقيقه قبلکم کم نارنجی و زرد شد و بعد به کلی ازمیان رفت. ستون ما در عمق خاک دشمن راهش را کم کرده بود و وقتی رگبار گلوله
ها شلیک شد، هیچ کس نتوانست مرا با خود عقب ببرد. بعد از ظهر عراقی ها آمدند و مرا با استیشن به سردخانه بردند.
آنها مرا لخت کردند و همه جایم را گشتند. حتما مرا با جاسوس یا کس دیگری اشتباه گرفته بودند، چون تصمیم گرفتند دفنم
نکنند.چهار هفته داخل کشوی فلزی بزرگی که سقفش لامپ مهتابی داشت، ماندم. هر بار کشو را بیرون می کشیدند لامپ
روشن می شد. بارها چند نفر را آوردند تا مرا ببینند. بعضی ها دستبند داشتند و بعضی ها هم دست هایشان آزاد بود. اما از
آخر هیچ کس مرا نشناخت. همه سرشان را تکان می دادند و می رفتند. روزهای آخر بود که دو نفر دیگر را آوردند و داخل
کشوهای کناری گذاشتند. ناخن های دست هر دوشان را کشیده بودند و پوست شان پر از لکه های آبی سوختگی بود. سه
روز بعد هر سه ی ما را با آمبولانسی که شیشه هایش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتی بردند. هیچ کدام از گورها سنگ
قبر نداشت. جای ما از قبل آما ده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسیر ایرانی که لباس زرد تن شان بود، رویم خاک
ریختند. بعد کپهی خاکی به اندازهی قدم درست کردند که کنار کپه های بی شمار دیگری بود.هیچ یک از کپه های خاکی
اسم نداشت. فقط یک پلاک سبز که رویش شماره های سفیدی حک شده بود، بالای هر کپه فرو کرده بودند. درامتداد
قبرهای بی نام، ردیفی از درختان اوکالیپپتوس سایه می انداختند. برادرم در نامه هایی که می فرستاد همیشه می نوشت،
استرالیا پر از درختان اوکالیپپتوس است و هیچ ایرانی دیگری اینجا نیست.
آن طرف درختان باریک اوکالیپتوس یک ساختمان دو طبقه سیمانی بود. کسانی که گاهی از پنجره های ساختمان سرک می
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 37 دقيقه قبلکشیدند، احتمالاً می توانستند پلاک های سبز روی هر کپه ی خاکی را ببینند. آن سوی دیگر گورستان مزرعه ی بزرگی بود
که در دور دست هایش، خط باریک و درازی از سیم های خاردار حریم آن را نشان میداد. صبح ها عده ای را با تریلر می
آوردند.تا روی مزرعه کار کنند و بعد از ظهرها که از کنار گورستان می گذشتند جمله های فارسی بریده بریده ای شنیده می
شد. غروب هشتاد و هفتمین روز که سایه ی اوکالیپتوس ها تا انتهای گورستان می رسید، سه نفر که برای کندن قبرهای
تازه آمده بودند، پنهانی سر قبر من آمدند و یک پیاز لاله را کنار پلاک فلزی کاشتند. معلوم نبود آن پیاز را از کجا آورده اند، اما
مسلماً مرا با کس دیگری اشتباه گرفته بودند. آدمی که حتماً خیلی مهم بوده و با کاشتن گل لاله سر قبرش احساس
رضایت و افتخار می کردند. از فردا اسیرانی که با لباس های زرد به مزرعه میرفتند، به کپه ی خاکی من خیره می شدند و
با حرکت آرام تریلر سرهایش باهم به این سو می چرخید.پیاز لاله آرام آرام ریشه دواند و ساقه اش از خاک جوانه زد. هفت
روز بعد، سه افسر عراقی که بند پوتین هایش را دور ساق شلوارشان کرده زده بودند، آمدند و بالای کپهی خاک ایستادند.
آنها پیاز گل و حتی پلاک سبز را از خاک بیرون کشیدند. شاید برای پاک کردن اثر پرستشگاه اسیران بود که دستور دادند
بولدوزرها درختان اوکالیپتوس را هم از ریشه در آوردند. بیل آهنی حتی ما را هم از خاک بیرون کشید و روی هم ریخت. در
تمام این مدت از سمت ساختمان سیمانی صدای فریادهای فارسی و عربی که از هم بلندتر می شدند، شنیده می شد. از
آخر ما را با بیل مکانیکی پشت چند کامیون ریختند. وقتی کامیون راه افتاد، هنوز صدای حرکت ماشین هایی که آرامگاه ما
را صاف می کردند، شنیده می شد. انگشتان دست چیم برای همیشه آنجا زیر خاک ها باقی ماند.
کامیون ها تا بعد از ظهر یکسره می رفتند، قبل از غروب به جایی رسیدیم که کوه های بلندی داشت. کامیون ها در حیاط
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 36 دقيقه قبلپاسگاه دور افتاده ای پارک کردند دیوارهای حیاط را با دوغآب سفید کرده بودند. آفتاب غروب از دروازه ی پاسگاه داخل می
تابید و مربع سرخی روی دیوار حیاط درست کرده بود. دو روز همانجا ماندیم و مربع سرخ هر غروب روی دیوار پاسگاه نقش
بست. صبح روز سوم دوباره راه افتادیم. جاده پرشیب و سنگلاخی بود و ما گاهی از الاغ هایی که از کنار جاده می گشتند،
عقب می ماندیم. نزدیک ظهر به دره ی عمیقی رسیدیم که میان کوه های جنگلی محصور بود. آنجا ما را داخل گودال درازی
که شبیه کانال بود ریختند. گودال از پیش آماده شده بود. عصر همان روز کامیون های دیگری آمدند و عده ای را که تازه تیر
باران شده بودند روی ما ریختند.لباس های گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضی ها هنوز خون تازه بیرون می
زد. بعد بولدوزرها آمدند و کانال را با خاک پوشاندند.درست روی گردنم سرزنی افتاده بود که موهای خرمایی بلندش دور
صورتش پیچیده بود و چشمانش را می پوشاند. پاهای لاغر و سفید مردی روی سینه ام افتاده بود و دهان بازیکی دیگر به
شکمم چسبیده بود. من هم با کمر روی سینه ی مردی افتاده بودم که استخوان های دنده اش خورد شده بود. این
آشفتگی خیلی طول نکشید. شصت و پنج روز بعد گروهی سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاک ها را کنار زدند تا جای ما
را پیدا کنند. آنها که دستمال هایی دور دهانشان بسته بودند، همه را به سرعت پشت کامیون ها ریختند. شاید کسی آنجا
را به سازمانی لو داده بود و حالا باید اثرش پاک می شد.راه که افتادیم سربازها داشتند گودال دراز و خالی را با تایرهای
کهنه پر می کردند و رویش را با خاک می پوشاندند.
سلام بر احسان گرامی
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 17 دقيقه قبلمرسی حواسم نبود یهویی سلامت و دیدم

13 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 22 دقيقه قبل