جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ۩۞۩وحید۩۞۩ تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
آن شب که کامیون ها از جاده های کوهستانی می گذشتند. بوی خوبی می آمد. چوپان شبگردی در دامنه ی کوه آتش
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 30 دقيقه قبلروشن کرده بود، جلوتر ردیف کندوهای چوبی در دامنه ی دیگری زیر نور مهتاب بودند. هوا پر از بوی گیاهان وحشی و حشرات
بود.اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمی خوابیدیم. روی تختی که ملافه های تمیز داشته باشد. دراز می کشیدیم و به سوسک
های شب تابی نگاه می کردیم که از پنجره ی باز توی اتاق می آیند و خاموش روشن می شوند. کمی بعد هوا ابری شد و
باران گرفت. من روی بقیه بودم و استخوان هایم خیس شد. صبح وقتی شفق از پشت درختان نوک کوه بالا می آمد به جایی
که منتظرمان بودند، رسیدیم. کامیون از تپه ای پایین پیچید و دشت در نور کمرنگ آسمان پیدا شد. دشت با سوراخ های بی
شماری که در آن کنده بودند، شبیه شانه ی عسل بود.آفتاب که بالا می آمد، مردانی که ماسک زده بودند آمدند و ما را
داخل قبرها ریختند. از اینکه به ما دست بزنند نفرت داشتند، بیل های درازی داشتند و ما را هل می دانند تا توی یک قبر
بیفتیم. داخل قبر من دست دیگری را هم انداختند که دور انگشتریش حلقه ای زنگ زده بود. دندان های مصنوعی مردی که
در کامیون کنارم بود، از دهانش بیرون افتاده بود. یکی از سربازها که به سرعت می گذشت با نوک پا آن را توی قبر من
انداخت. دندان ها سیاه شده بودند و رویشان خون خشک شده چسبیده بود. ناخنهای دستی که حلقه داشت کبود بود.
کمی بعد استخوان دراز ساق پای کس دیگری را هم پایین انداختند. وسط ساق، بر آمدگی کوچکی وجود داشت انگار آن را از
وسط به هم چسبانده بودند. حتماً قبلاً پایش شکسته بوده، اما من هیچ وقت جایم نشکسته است، چون مادرم وسواس
داشت و از بچگی مواضب بود بازی های خطرناک نکنم.
پیدا بود قبرها را شتابزده کنده اند. دیوار قبر من کاملاً کج در آمده بود و کف آن بر آمدگی داشت. اگر زمین را دو سه بیل
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 27 دقيقه قبلعمیق تر کنده بودند، حتماً گورستان باستانی را که فقط دو وجب پایین تر بود کشف می کردند. درست زیر قبر من، گور
شاهزاده ای آشوری بود که شمشیر دراز مفرغی اش را با دو دست روی سینه اش گرفته بود و اگر آن را کمی بالا می
آوردنوک شمشیر میان دو استخوان لگنم فرو می رفت.مثل بار اولی که دفن شدم، روی قبرم کپه خاکی به اندازه ی قدم
درست کردند و روی آن پلاکی با چند شماره ی سفید فرو کردند. روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمین سبز شد. علف
های وحشی بارها خشک شدند و فروریختند و دوباره سبز شدند. دو هزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ریشه
های گیاهان وحشی از دیوارهی قبر آویزان شده بودند و شاهزاده ی آشوری همچنان شمشیرش را دو دستی گرفته بود. یک
روز باز هم عده ای با بیل هایشان آمدند و قبرها را باز کردند و ما را داخل کیسه های سفید ریختند. روی هر کیسه شماره
ای می چسباندند.کیسه ها را بار کامیون زردی کردند و تا شب می راندند. ما بر می گشتیم. هنوز در خاک دشمن بودیم
ولی در دور دست ها آسمان ایران دیده می شد. وقتی به مرز رسیدیم هوا تاریک شده بود. در پاسگاهی که داخل خاک
ایران بود، چند کامیون بزرگ زیر نور افکن های بلند منتظرمان بودند. اگر پدر و مادر یا پروانه می دانستند، برگشته ام حتماً آنجا
منتظرم بودند. اما هیچ کس نبود. مثل چهارشنبه سوری سالی بود که از دو روز پیش برای آتش بازی چوب جمع می کردیم،
اما عصر باران گرفت و چوب ها خیس شدند. همه به خانه هایشان برگشتند و هیچ کس نماند.
ما را داخل کامیون ها چیدند و به فرودگاه بردند، آنجا مرا با همه ی بار اضافه ای که از استخوان های بیگانه داشتم سوار
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 24 دقيقه قبلهواپیما کردند و پرواز کردیم. وقتی در تهران به زمین نشستیم هوا ابری بود. آنها ما را داخل یکی از انبارهای بزرگ فرودگاه
مهر آباد بردند. همان جایی که وقتی دیپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از کیسه های شماره دار،
بیرون آوردند. کف انبار پر از تابوت های یک شکل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها می چیدند. بعضی ها دورتر ایستاده بودند
و گریه میکردند. وقتی کارشان تمام شد، روی هر تابوت پرچم بزرگی انداختند و جلوی آن یک عکس چسباندند. روی تابوت
من عکس جوانی را چسبانده بودند که سبیل نازک داشت. من در عمرم هیچ وقت سبیل نداشتم، پیدا بود که جایی در خاک
دشمن شماره ی من اشتباه شده است.سربازهایی که لباس هایشان گشاد نبود و واکش های سرخ از شانه شان آویزان
بود، تابوت ها را یکی یکی بلند کردند و در محوطه باز و بزرگ بیرون انبار چیدند. جمعیت زیادی اطراف محوطه جمع شده بود.
خیلی هایشان گریه می کردند و بعضی ها عکس قاب گرفته ی جوانی را سر دست شان بلند کرده بودند. پدر و مادرم بین
آنها نبودند. اثری هم از پروانه نبود. اگر چهره ای داشتم، شاید کسی پیدا می شد که مرا بشناسد. فیلم بردارهای زیادی
داخل محوطه که سربازها آن را محاصره کرده بودند، می آمدند و از همه چیز فیلم می گرفتند. کسی هم پشت تابوت ها بر
جایگاه بلندی ایستاده بود و برای مردم سخنرانی می کرد.
وسط جمعیت یک چهرهی آشنا بود. عکس جوانی بود که موهای خرمایی داشت و لبخند زده بود. عکس خودم بود. پیر زنی
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 23 دقيقه قبلکه روی سری قهوه ای داشت آن را بالای سرش گرفته بود. مادرم بود. خودش بود. خیلی پیر شده بود. پدر نبود، آنها وقتی
دور میدان آزادی برایم دست تکان می دادند با هم بودند. مادر کوچک شده بود. حتماً پدر مرده، اگر نه نمی گذاشت مادر تنها
بیاید.بعد از آنکه سخنرانی و فیلم برداری تمام شده هر عکس را سوار استیشن کردند و از محوطه بیرون رفتند. وقتی دور
میدان آزادی می چرخیدیم، مردم گاهی کنار باغچه ها می ایستاند و به ردیف ماشین های استیشن نگاه می کردند. مرا به
خانه ای قدیمی بردند که حیاط و حوض داشت. آنجا تختی از قبل برایم آماده کرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعدانی
چیده بودند که زنبورها را گیج می کرد. تا شب عده ای می آمدند، پیشانی شان را به تابوت می چسباندند، گریه می کردند
و می رفتند. تمام مدت فقط پیر زنی مانده بود. بینی بزرگ پیر زن از گریه سرخ شده بود. بی شباهت به مادرم وقتی گریه می
کرد، نبود.شاید هم همهی آدم ها وقتی گریه می کنند شبیه هم میشوند. هر پنج دقیقه یکبار بلند می شد و گوشه ای از
تابوتم را می بوسید. اما هر بار می خواست در تابوت را باز کند،چند نفر می گرفتندش و دوباره ی روی صندلی چرمی سیاه
می نشاندند.
صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استیشن گذاشتند و بالای تپه زیبایی خارج شهر بردند. اطراف تپه پر از درخت های قدیمی
.
13 سال و 8 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 22 دقيقه قبلبود آنجا چند قبر بزرگ و با شکوه برای ما کنده بودند. وقتی می خواستند مرا سر جایم بگذارند در تابوت را باز کردند. هنوز هم
چند نفر پیر زن را گرفته بودند اما احتیاجی نبود، او اصلاً تکان نمی خورد. به حلقه ی زنگ زده ای که دور استخوان انگشت آن
دست دیگر بود، خیره نگاه می کرد. او حتی گریه هم نمی کرد.آنها مرا با دقت دفن کردند، سنگ سیاه زیبایی که هم قد
خودم بود، روی قبر گذاشتند و بالای آن عکس جوان سبیل نازک را نصب کردند. پیرزن هنوز به سنگ خیره مانده بود. برایش
صندلی ای گذاشته بودند که بنشیند، حتماً روماتیسم داشت. مثل دیروز عده ی زیادی جمع شده بودند و فیلم بردارها از
همه چیز فیلم می گرفتند. آنجا هم سکویی گذاشته بودند و کسی سخنرانی می کرد. هوا ابری بود و فلاش دوربین ها مثل
برق در آسمان می درخشید. بعد همه رفتند و پیر زن را هم با خودشان بردند.از این بالا تهران تا دور دست ها پیداست. آن
قدر دور است که نمی توانم خانه ی پروانه را پیدا کنم. نامه ای که نه ماه برای نوشتنش تمرین می کردم شاید هنوز جایی
در بایگانی های عراق باشد. شیشه ی عطر هم حتماً با زباله ها دفن شده است. اگر پروانه یک روز برای هوا خوری این
اطراف بیاید، می فهمم هنوز از همان رژ مسی براق می زند یا نه. فصل خوبی ست. هوا گاهی آفتابی می شود و گاهی
باران میگیرد. در آسمان تکه ابر بزرگی ست که بالای آن صورتی شده است. پروانه ای نارنجی روی علف هایی که گل های
زرد دارند نشسته است. حالا بلند می شود و به طرف درخت های قدیمی می رود.تمام.