شوربختی مرد در این است كه سن خود را نمیبیند. جسمش پیر میشود اما تمنایش همچنان جوان میماند. زن، هستیاش با زمان گره خورده. آن ساعت درونی كه نظم میدهد به چرخهی زایمان، آن عقربه كه در لحظهیی مقرر میایستد روی ساعت یائسگی، اینها همه پای زن را راه میبرد روی زمینِ سختِ واقعیت. هر روز كه میایستد برابر آینه تا خطی بكشد به چشم یا سرخی بدهد به لب، تصویرِ روبهرو خیرهاش میكند به رد پای زمان كه ذره ذره چین میدهد به پوست. اما مرد، پایش لب گور هم كه باشد، چشمش كه بیفتد به دختری زیبا، جوانی او را می بیند اما زانوان خمیده و عصای خود را نه؛ مگر وقتی كه واقعیت با بیرحمی تمام آوار شود روی سرش...
1391/10/25 - 13:19 در
از کتاب ... .
چاه بابل / رضا قاسمي / نشر باران
13 سال و 8 ماه و 5 روز و 9 ساعت و 16 دقيقه قبلخیلی قشنگ بود
13 سال و 8 ماه و 5 روز و 9 ساعت و 14 دقيقه قبلدقیقا
13 سال و 8 ماه و 5 روز و 9 ساعت و 9 دقيقه قبلواقعا قشنگــــــــــــــِ
13 سال و 8 ماه و 5 روز و 9 ساعت و 9 دقيقه قبلکاملا درستــــــــــــــــــــــــِ
13 سال و 8 ماه و 5 روز و 9 ساعت و 8 دقيقه قبل