شهید زین الدین بیست و پنج سال بیشتر زندگی نکرد... تقریبا چیزی در حدود سن الان من و تو ... جاهای مختلفی بود...روی پله ی خانه...درحالیکه مادرش میخواست بند کفشش راببندد تابرودمدرسه... توی کتاب فروشی...وقتی که پاسبانها آمدند پدرش را ببرند... در خانه ی کوچک اجاره ایش... در اهواز کنار همسرش... و در خیبر، اهواز، سوسنگرد، محرم و بالاخره کردستان... همراه برادرش کنار جیپ لندکروز با بدن سوراخ سوراخ... و در همه ی این لحظه ها اگر خوب نگاه کنی، یک آدم عادی را میبینی که سعی میکند در هر لحظه بهترین کار را بکند...بهترین تصمیم را بگیرد...#بهترین باشد! و این سعی مدام و طاقت فرسا، دلی برایش ساخته مثل قلب کوه، آرام اما جوشان...