تو پذیرایی رو مبل نشسته بودم،لپ تاپ رو پام هدفون رو گوشام،بسته چشمام،رفته بودم تو رویاهام!(استعداد شاعر شدنم دارم) آره غرق افکارم بودم یهو یه چیزی محکم خورد تو سرم! از جام پریدم که یه قاشق جلو پام افتاد زمین! یعنی قاشقه خورده بود تو سرم! سمت آشپزخونه نگاه کردم دیدم مامان خانوم داره از پشت اوپن اشاره میکنه که هدفونو از رو گوشم بردارم کارم داره! مامانه ما داریم! خداییش دیگه جرأت ندارم تو خونه هدفون بذارم! یهو دیدی بابام کارم داشت تلویزیونو پرت کرد رو سرم! یا شاید هردوشون کارم داشتن یهو دوتایی یخچالو پرت کردن رو من! خانواده اس!
نکنی اینکارو دیه،دیه امنیت جانی نداری
13 سال و 7 ماه و 26 روز و 8 ساعت و 6 دقيقه قبل