دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Bahramمحمدم
Bahramمحمدم
mohammad_vanpersie

@MaRyaM هر بار كه‌ میروی ، رسيده‌ای‌. . .

1391/11/06 - 14:46
2 ديدگاه
Bahramمحمدم

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. میدانست که همیشه

جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید، دشوار و کُند؛

و دورها همیشه دور بود. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمیداشت

و آن را چون اجباری بر دوش میکشید.

پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛

و سنگپشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست.

کاش پُشتم را این همه سنگین نمیکردی. من هیچگاه نمیرسم...هیچگاه.

و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی.

خدا سنگپشت را از روی زمین بلند کرد.

زمین را نشانش داد...کُره ای کوچک بود.

و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد.

هیچ کس نمیرسد.چون رسیدنی در کار نیست.

فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هر بار که میروی، رسیده ای.

و باور کن آنچه بر دوش توست،تنها لاکی سنگی نیست،

تو پاره ای از هستی را بر دوش میکشی؛ ...پاره ای از مرا.

خدا سنگپشت را بر زمین گذاشت.

دیگر نه بارش چندان سنگین بود....و نه راهها چندان دور.

سنگپشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندکی؛

و پاره ای از «او» را با عشق بر دوش کشید.

نویسنده:عرفان نظر آهاری

13 سال و 7 ماه و 24 روز و 4 ساعت و 47 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)