روزش یا سالش اصلا مهم نیست ولی , وقتی دو قدم مانده به اخر دنیایم ، شاید هم هفته ای قبل از مرگم .. همه را برای وعده ای خبر دار خواهم کرد..مهمانی(!) جشن شاید هم مجلس ترحیم قبل از موعد .. چه معنی دارد در مجلس خودم نباشم .. همه را دعوت میکنم همه دوستانم را برای شام .. شام را که خوردیم پیک های بعدش رابه سلامتی رفاقتمان میزنیم این را به همه بگویید که سیگــــــــــــــ ـــــار بعدش اجباریست همه باید بکشند .. راستش ترسم از مرگ نیست ، این روزها ، بس که پای نوشته هایم مینشینم وقتی برای دوستانم نمانده .. میترسم.. میترسم ان روز دوستی برایم نماند ، جز دفترها و شعرها و سیگارم ...