دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پس از لختی سکوت- اما که عمری بود گویی- گفت: «من خواندن نمی دانم»/ همان کس، باز پاسخ داد: «بخوان به نام پرورنده, ایزدت، کاو آفریننده است....»/ و او می خواند، اما لحن آوایش به دیگر گونه آهنگ است/ صدا گویی خدا رنگ است و می خواند «بخوان! به نام پرورنده, ایزدت، کاو آفریننده است....»......

1391/11/10 - 13:16 در شب نامه
1 ديدگاه
فردایی دیگر

بدین هنگام،

کسی آهسته، گویی چون نسیمی می خزد در غار

محمد را صدا آهسته می آید فرود از اوج

و نجوا گونه می گردد

پس آنگه می شود خاموش.

سکوتی ژرف و وهم آلود ناگه چون درخت جادو اندر غار

می روید....

و شاخ و برگ خود را در فضای قیرگون غار می شوید

و من در فکر آنم کاین چه کس بود، از کجا آمد؟

که ناگه این صدا آمد:

«بخوان» ... اما جوابی برنمی خیزد

محمد، سخت مبهوت است گویا، کاش می دیدم

صدا با گرم تر آوا و شیرین تر بیانی باز می گوید:

«بخوان!» ... اما محمد همچنان خاموش

دل اندر سینه ی من باز می ماند ز کار خویش، گفتی می روم از هوش

زمان، در اضطراب و انتظار پاسخش، گویی فرومی ماند از رفتار

«هستی» می سپارد گوش

پس از لختی سکوت- اما که عمری بود گویی- گفت:

«من خواندن نمی دانم»

همان کس، باز پاسخ داد:

«بخوان به نام پرورنده, ایزدت، کاو آفریننده است....»

و او می خواند، اما لحن آوایش

به دیگر گونه آهنگ است

صدا گویی خدا رنگ است

و می خواند

«بخوان! به نام پرورنده ایزدت، کاو آفریننده است....»......

شاعر:علی موسوی گرمارودی

13 سال و 7 ماه و 23 روز و 19 ساعت و 20 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)