تحمل من ساده نیست.... گاهی گربه ای می شوم. که در اتاق در بسته ای ... گیر افتاده. گاهی بادبادکی ... که تمام آسمان را به آخرین حلقه دنباله اش سنجاق کرده اند. یا رعد وبرقی که تنها درخت ایستاده در بیابان را دو نیم می کند. اما بیشتر روزها؛ مردي هستم که درد و غرور را به هم گره می زند. تا بی تفاوتی نگاهت را، نا امنی آغوشت را، و واقعیت حضور مرزی که برداشتنی نیست را؛ تحمل کند......تحمل من ساده نیست. اما تحمل تو غیر ممکن ؛ ومن چرا هنوز این غیر ممکن را ....... !! دیوانگیست؟......نیست؟
1391/11/23 - 22:34 در
عاشقانه زیستن

13 سال و 7 ماه و 10 روز و 3 ساعت و 50 دقيقه قبل

13 سال و 7 ماه و 10 روز و 3 ساعت و 45 دقيقه قبل