------------------ گفت و گو ------------------- شیما: خب مي گفتي... سیما: آره ديگه...بعد بهش گفتم شما براي من ماشين هم ميخرين؟ - خب چي گفت؟ - واي خدا...ديونهام كرد...دلت بسوزه! - خب حالا بگو! - گفت همين پرايدي كه دارم رو به نامت مي زنم. - خوش به حالت. البته اون پسره كه گفتم گير داده هرچي ميگم ميخوام ادامه تحصيل بدم، ول كن نيست... - خب؟ - فكر ميكني شغلش چيه؟ - نميدونم. - فوق ليسانس مكانيك داره و تو كار خريد و فروش پرايده. - او...له له! شاماهي گرفتي ناقلا! - البته من ميخوام ادامه تحصيل بدمها...راستي تو هم مراقب باش، سروناز رو كه يادت هست، داماد تو زرد از آب در اومد كلا همه چي بهم خورد. - وا...چرا آخه؟ اون كه مي گفت پسره حرف نداره. - گور به گور شده گفته بود دو تا پرايد داره، يكي سفيد، يكي آلبالويي...معلوم شد دروغ گفته. مزدا تيري داشته. - مرده شور شو ببرن. اين پسرا همهشون حقه بازن. - آره عزيزم. تو مراقب باش. بفرست دم خونه و محله و محل كارش تحقيق كنن، دروغگو در نياد...