مرا میشناسی.... من همان بیمار روانی هستم.... با همان دست نوشته ها.... امشب میخواهم داستان یک شکست را برایت بنویسم.... شکستی که شاید تو هم تجربه کرده باشی.... داستان از خواستن من شروع شد.......جوان بودم... یک سال بعد او هم خواست........خوشحال بودم.... سال دوم از عشق اولش گفت.......حسودی کردم...... سال سوم گفت میخواهد عشق اولش را فراموش کند......کنارش ماندم..... سال چهارم با هم خوش بودیم......من عاشقش بودم.... پنج سال بعد گفت عاشقم شده........اولین بوسه... سال ششم همه چیز عالی بود....هم آغوش شدیم.... سال هفتم از من خسته شده بود....غمگین بودم.... سال هشتم اورا در کوچه ای خلوت با پسری هم آغوش دیدم....شکستم..... و سالهاست که من سیگار میکشم..... دیگر جوان نیستم..... خوشحال نیستم..... حسودی هم نمیکنم.... یک بیمار روانی شده ام.... با همین دست نوشته های پوچ..... با یک حس تنفر از همه.... روزی من عاشق ترین بودم