تو چه میدانی ازبغض در گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد ؟ ... به قولی زندگیست دیگر … گاهی هم سربالایی دارد … البته ما که از بس این سربالایی اش ادامه داشت موتور سوزاندیم … زندگی واقعا همانند یک زندگی شده ! یک زندگی ساکت ! یک زندگی بدون فکر ! یک زندگی بدون دغدغه ! بدون هیچ چیـــز ! بالاخره همانی شده که الکی هــمیشه شعار میدادم ! ولی هـــ ــنوز نا آرامم ! فـــکر میکنم دچار بیماری شده ام از همه چیز و همه کس گریزانم ولی به شدت به همه نیازمندم ! شب ها تا صبح بیدارم ، بقیه وقت هم بیکارم و بهتر است بگویم بیمارم ، فقط و فقط می خوابم ! هـــمه چیز برایم تبدیل به یک خاطره شده ! تمام حرف ها ! از سلام ، از بفرمایید چایی بخورید ! از حال خانواده محترم خوبه ! از همه چیز ! باز مغزم قاط زده و ذهنم مشوش شده … واقعا خسته شدم از زندگی میان انسان های پر ادعا ! پر غرور ! اصلا پر از دروغ ! انسان هایی که طاقت دیدن راستی را ندارند ! حقیقت راستی و صداقت را تبدیل به کثافت می کنند ! واقعا در دنیا جایی جز تنهایی برای خودم نمی بینم ! نمی نویسم ! برای هیچ کس ! برای هیچ ! دست های تنهایی و مرگ را می بوسم ...
بر روی کاغذ بر روی تنهایی بر روی سکوت می نویسم تا بماند یادگاری بین من و خدای تنهایی !
13 سال و 6 ماه و 29 روز و 22 ساعت و 18 دقيقه قبلخسته ام از این همه کلمات نامفهـــوم ِ بدون قاعده ! کلمات و جملاتی که فقط می خواهم بنویسم آنها را و فریاد بزنم ! خفه میشوم از ننوشتنشان …