سفری در پیش است.... میدانم این سفر انتهایش بن بست است.... اما باید بروم.... تا که شاید دلت خرسند شود از این رفتن..... و چه روز خوبیست برای سفرم... روز میلاد تو و عشق جدیدت.... میروم تا آسوده رها شوی در آغوش کست.... شب شود ..... بال گشایی بپری.... بروی به ماه و مهتاب رسی..... بوسه ای مانده امانت در ماه..... سال ها پیش که از کوچه ی مهتاب گذشتم..... بوسه را بر لب ماه آن کوچه سپردم..... وسپردمش به مهتاب که یک همچو شبی..... یار من در آغوش کسی.... بال گشاید بپرد.... بپرد به تو که ماهی برسد.... آن شب وفا به عهدت کن ماه.... بوسه را روی لبانش بگذار.... و بگو به او که عهدش بشکست.... که چه در کوچه ی مهتاب به یارش بگذشت....