یه صحنه ی دلخراش صب دیدم دلم لرزید زبئنم بند اومد .........................دیدم یه پسری نشسته تو خیابون هم سن خودم داره زار زار گریه میکنه ..............با تعجب رفتم جولو ازش پرسیدم چی شده ......................گفت نپرس که دل و دماغی واسه تعریف ندارم گفتم بگو شاید کمکی از دستم برات بر بیاد انجام بدم ........................گفتش که هیچکی نمیتونه کاری کنه .......................بعد اونقد فشار و هی اصرار من ..................گفت با احساسم بازی شده ........................دختره دیشب عقدش بوده ....................می گفت مث یه معبد همدیگرو پرستش میکردیم ...................ولی حالا .........................اونکه رفته من چیکار کنم ........!!!!؟ میدونی ب خاطر چی پشت به پسره کرده بود فقط ب خاطر پول پسره ..............خیلی متاثر شدم جیگرم سوخت

13 سال و 6 ماه و 25 روز و 13 ساعت و 4 دقيقه قبلtof to rohesh !
13 سال و 6 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 50 دقيقه قبل توسط موبایلهمچين آدمي ارزش گريه كردن نداره
13 سال و 6 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 46 دقيقه قبل


13 سال و 6 ماه و 25 روز و 8 ساعت و 12 دقيقه قبل