دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
13 سال و 6 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 49 دقيقه قبل توسط موبایلیه مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها می رفت به صحرا و گندم و جو جمع میکرد، بای زمستان.یک روز که رفته بود برای جمع کردن غلّه، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد وزید و دانه ی گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد.
مورچه به باد گفت: «ای باد، تو چقدر زور داری!»
باد گفت: «پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای شهر، راهم را سد نمیکردند.»
مورچه گفت:« ای برجهای بالای شهر، شماها چقدر زور دارید!»
برجهای بالای شهر گفتند:« ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.»
مورچه گفت:«ای شهردار، تو چقدر زور داری!»
شهردار گفت:«من اگر زور داشتم که قوه ی قضاییه مرا دستگیر نمیکرد.»
مورچه گفت:« ای قوه ی قضاییه، تو چقدر زور داری!»
قوه ی قضاییه گفت:«من اگر زور داشتم، بعضی جراید از من انتقاد نمیکردند.»
مورچه گفت:«ای جراید، شما چقدر زور دارید؟!»
جراید گفتند:«اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد نبود.»
مورچه گفت:«ای وزیر ارشاد، تو چقدر زور داری!»
وزیر ارشاد گفت:«اگر من زور داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.»
مورچه گفت:«ای نمایندگان مجلس، شماها چقدر زور دارید!»
نمایندگان مجلس گفتند:«ما اگر زور داشتیم که نیازمند به رای مردم نبودیم.»
مورچه گفت :«ای مردم شماها چقدر زور دارید!»
مردم گفتند:«ما اگر زور داشتیم، بقال به ما جنس نسیه می داد.»
مورچه گفت:« ای بقال، تو چقدر زور داری!»
بقال گفت:«اگر من زور داشتم، آفتاب ماست های مرا نمیترشاند.»
مورچه گفت :« ای آفتاب تو چقدر زور داری!»
آفتاب گفت:«من اگر زور داشتم، دختر کدخدا نمیگفت که: تو در نیا که من در آمدم!»
مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری!»
دختر کدخدا گفت:«اگر من زور داشتم که زن کشاورز نمیشدم.»
مورچه گفت:« ای کشاورز تو چقدر زور داری!»
کشاورز گفت:«من اگر زور داشتم از ترس تو گندمهایم را توی انبار قایم نمیکردم.»
مورچه یکمی رفت توی فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد، سینه اش را داد جلو و رفت به مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف! بعد هم دانه ی گندمش را برداشت و برد به لانه اش!
قصه ی ما به سر رسید، غلاغه به خونش نرسید!