دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

تو گردان شایعه شد.نماز نمی خونه! گفتن:«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!» باور نکردم و گفتم:«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.» وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم.با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سرحرف را باز کنم. ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی… لبخندی و گفت:

1391/12/09 - 18:42 در شب نامه
5 ديدگاه
فردایی دیگر

لبخندی و گفت:یادم می دی نماز خوندن رو!

ـ بلد نیستی!؟

ـ نه، تا حالا نخوندم!

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.

توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش رابا من خواند.دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم.هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد.

آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد. با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد….

13 سال و 6 ماه و 24 روز و 6 ساعت و 46 دقيقه قبل
aynor

همیشه عادت کردیم ب قضاوت / کاش خدا رو تو نگاه هم ببینیم

13 سال و 6 ماه و 24 روز و 6 ساعت و 42 دقيقه قبل
فردایی دیگر

کاش خدا رو تو نگاه همدیگه ببینم .
کاش..اره اینور

یاس عزیزم

13 سال و 6 ماه و 24 روز و 6 ساعت و 40 دقيقه قبل

بازنشر

(2 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)