دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

فقر.... یک مرد... یک شب.... یک شهر.... یک حس عجیب...مثل تنهایی... باران میبارید.... مرد خسته بود.... مرد گریه نمیکرد... مرد غمگین بود.... مرد سیگار میکشید.... صدایی آمد.... اتفاقی افتاد.... کسی شکست.... صبح شد.... مردم سکه های ته جیبشان را رویش میانداختند.... آن سکه ها کفاره بود.... آن مرد مرده بود.... اما دیگر فقیر نبود....

1391/12/10 - 14:46
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)