سالها با خود خلوت کردهام، در اندیشه فرو رفته و گاهی در آن غرق شدهام! شعر گفتهام، آنرا نوشته، خواندهام، برای تو - در جمع! از آمال و آرزوها ملودی ساختهام، نواختهام! حالا آن دفتر شعرم نمیدانم کجاست، شاید درون کیف سردوشیام - درون کمد - و آن سنتورم بالای پشت ِ بام خانهی پدری! من منتظر آن نیستم که خوشبختی نازل شود از آسمان الهی - من در تحرکم، آنقدَر برای آرامش جنگیدهام - با همه - و با خودم، که خستگیاش خط کشیده بر پیشانیام! آنقدَر فاکتور و قدرمطلق گرفتهام که میترسم همانطور که حساب و ریاضی دلم را زد، نتوانم قدر آرامش را بدانم ...
1391/12/15 - 13:57 در
بی حجاب از روی دیوارها
الهی به امید تو ...
13 سال و 6 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 36 دقيقه قبل