دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
روزی روزگاری همهی حسها با همدیگر توی یک جزیره زندگی میکردند. همه بودند؛ خوشبختی، غم، دانش، همه؛ عشق هم بود. تا این که یک روز خبر رسید که به همین زودی جزیره در آب غرق میشود. پس همه دست به کار شدند و قایق و کشتی تهیه کردند و راه افتادند. فقط عشق ماند. میخواست تا آخرین لحظه توی جزیره باشد.
13 سال و 6 ماه و 18 روز و 12 ساعت و 12 دقيقه قبلوقتی که دیگر داشت کار از کار میگذشت، عشق فریاد زد:«کمک! کمک!» ثروت سوار بر کشتی مجللاش همان نزدیکیها بود. عشق ازش پرسید: «ببینم، ثروت، میتوانی کمکم کنی؟» ثروت گفت:« نه. یک عالم پول و طلا توی کشتی است. برای تو جا نیست.» عشق همین را از غرور که داشت سوار بر قایق پرشکوهاش رد میشد، پرسید. غرور گفت:«تو خیس آبی. ممکن است قایقم را کثیف میکنی.» غم که رد میشد، عشق بهش گفت:«بذار من هم با تو بیایم.» غم آه بلندی کشید و گفت:«اگر بدانی چقدر غمگینم. میخواهم تنها باشم.» خوشبختی هم رد شد اما آن چنان خوشبخت بود که صدای عشق بهش نرسید.
تا این که ناگهان صدایی به گوش عشق رسید. یکی داشت میگفت: «بیا! بیا من میبرمات.» یک پیرمرد بود. سوارش کرد و رسانداش به خشکی و رفت. عشق ناگهان فهمید، پیرمرد چه دینی به گردناش دارد اما آنقدر خوشحال و راضی و خوشبخت بود که یادش رفته بود، اسم پیرمرد را بپرسد. پس رو کرد به دانش و ازش پرسید: «راستی این پیرمرد کی بود؟» دانش لبخند زد و گفت: «زمان بود.» عشق پرسید: «چرا نجاتم داد؟» دانش گفت: «چون فقط زمان اهمیت عشق را میفهمد.»
بازنویسی ِ یک افسانهی آلمانی
ناصر غیاثی