دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

فقط زمان اهمیت عشق را می‌فهمد ...

1391/12/16 - 14:26 در ناصر غیاثی
1 ديدگاه
نیما صابری

روزی روزگاری همه‌ی حس‌ها با هم‌دیگر توی یک جزیره زندگی می‌کردند. همه بودند؛ خوشبختی، غم، دانش، همه؛ عشق هم بود. تا این که یک روز خبر رسید که به همین زودی جزیره در آب غرق می‌شود. پس همه دست به کار شدند و قایق و کشتی تهیه کردند و راه افتادند. فقط عشق ماند. می‌خواست تا آخرین لحظه توی جزیره باشد.
وقتی که دیگر داشت کار از کار می‌گذشت، عشق فریاد زد:«کمک! کمک!» ثروت سوار بر کشتی مجلل‌اش همان نزدیکی‌ها بود. عشق ازش پرسید: «ببینم، ثروت، می‌توانی کمکم کنی؟» ثروت گفت:« نه. یک عالم پول و طلا توی کشتی است. برای تو جا نیست.» عشق همین را از غرور که داشت سوار بر قایق پرشکوه‌اش رد می‌شد، پرسید. غرور گفت:«تو خیس آبی. ممکن است قایقم را کثیف می‌کنی.» غم که رد می‌شد، عشق به‌ش گفت:«بذار من هم با تو بیایم.» غم آه بلندی کشید و گفت:«اگر بدانی چقدر غمگینم. می‌خواهم تنها باشم.» خوش‌بختی هم رد شد اما آن چنان خوش‌بخت بود که صدای عشق به‌ش نرسید.
تا این که ناگهان صدایی به گوش عشق رسید. یکی داشت می‌گفت: «بیا! بیا من می‌برم‌ات.» یک پیرمرد بود. سوارش کرد و رسانداش به خشکی و رفت. عشق ناگهان فهمید، پیرمرد چه دینی به گردن‌اش دارد اما آن‌قدر خوش‌حال و راضی و خوش‌بخت بود که یادش رفته بود، اسم پیرمرد را بپرسد. پس رو کرد به دانش و ازش پرسید: «راستی این پیرمرد کی بود؟» دانش لب‌خند زد و گفت: «زمان بود.» عشق پرسید: «چرا نجاتم داد؟» دانش گفت: «چون فقط زمان اهمیت عشق را می‌فهمد.»


بازنویسی ِ یک افسانه‌ی آلمانی
ناصر غیاثی

13 سال و 6 ماه و 18 روز و 12 ساعت و 12 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)