دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سال70که حدودا5سالم بود.یه روز که مامان و بابام سرکار بودن.رفتم کنار چراغ نفتی ببینم چطور این وسیله ما رو گرم میکنه.با استفاده از هوش و ذکاوت بالا فهمیدم که آتیش باعث گرم شدنش هس.من هم چون اتاقم بسیار سرد بود تصمیم گرفتم که با استفاده از نبوغ خودم اتاقمو گرم کنم.رفتم ۱کاغذ A4 برداشتم کردم تو چراغ نفتی تا روشن بشه و ببرم تو اتاقمو از گرماش استفاده کنم.کاغذ روشن شد.همین که شروع کردم به حرکت به طرف اتاقم کاغذ از دستم افتاد رو فرش و شروع کرد به سوختن.یادم میاد رفتم تو آشپرخونه و آب آوردم ریختم روش.گفتم الان که مامان بابا بیان کتک میخورم.یادم اومد مادربزرگم که ۱بار دستش سوخت ۱کرم مخصوص مالید به دستش.به هزار بدبختی اون کرم رو پیدا کردم و حسابی همه جا فرش که سوخته بود مالیدم تا زود خوب بشه ولی متاسفانه خوب نشد.کل فرش علاوه بر سوختگی به رنگ سفید دراومد.وقتی بابام اومد خونه به خاطر این کار فوق هوشمندانه کلی بهم خندید و بدوم هیچگونه خوردن کتک به آغوش خانواده بازگشتم.اون لحظه باور کنید انقد که من خوشحال بودم از کتک نخوردن، اسرا جنگ تحمیلی خوشحال نبودن از بازگشت به وطن

1391/12/22 - 14:02 در بروبکس توییت
17 ديدگاه
حمیده

امیر بچگیه دیگه

سیب: نخند. الان به مامانت بگم از بچگی های تو بگه چیزهایی بشنویم که از خنده منفجر شیم.

مهران: نبوغ بچگی همیشه شگفتا داره.

13 سال و 6 ماه و 9 روز و 5 ساعت و 47 دقيقه قبل
حمیده

تو دریای خودمونی یا یه دریای دیگه ایی؟

13 سال و 6 ماه و 9 روز و 5 ساعت و 47 دقيقه قبل
دریـــا

خوبم .دیوونه نگفتی راست بود یا چی؟


سیب بلی هم!

13 سال و 6 ماه و 9 روز و 5 ساعت و 43 دقيقه قبل
حمیده

برا اون نویسنده واقعیت داره حتما.

13 سال و 6 ماه و 9 روز و 5 ساعت و 39 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)