جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ یک آقایِ مثلا نویسنده تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
هرسال شب عاشورا بعد از هیئتی که متوسل به قمر بنی هاشم علیه السلام بود، دورش جمع می شدند و یکی یکی روی شانه ش می زدند و خدا قوتی نثارش می کردند. و این یعنی که فردا می بایست مثل هرسال عَلم به دوش بگیرد.
13 سال و 5 ماه و 25 روز و 16 ساعت و 45 دقيقه قبلاز وقتی خودش را شناخته بود و به قول خودش وقف شده بود، عَلم کش ارباب بوده. می گفت همه ی سال را به عشق همین یک روز عَلم کشی زندگی می کند. می گفت عَلم کشی قبل از اینکه یک بنیه ی قوی بخواهد، یکی دل قوی می خواهد. می گفت بیشتر بار عَلم روی دل ست نه روی شانه! خیلی به دل می نشست این قوی دلِ عَلم کش . . .
آن روز هم مثل هرسال، شالش را به کمر بست و زیر عَلم رفت. یا علی گفت و عَلم را به دوش کشید و دسته به راه افتاد.طبل و سنج و زنجیر و شور هم...
آن سال زد و دختر فلجی جلوی دسته شان، روبه روی عَلم و عَلم کش، شفا گرفت. دید و آنقدر گریه کرد که به هق هق افتاد و بالاخره، بعد از آن همه سال، عَلم از روی دوشش افتاد . . .
همه می دانستند کسی که زیر بار عَلم بماند، اولین عضوش که آسیب می بینید، کمر است . . . او هم این را خوب می دانست و از آن سال همین کمر درد را بهانه کرد و هیچ وقت دیگر زیر عَلم نرفت. هرسال ظهر عاشورا شالش را روی دوش می انداخت و می رفت انتهای دسته. همان جا که بیشتر خسته ها و جامانده های هیئت راه می رفتند. می گفت نمی دانسته که زیر بار عَلم ماندن یعنی چه! می گفت نمی دانسته چه درد عظیمی می گیرد روح، وقتی عَلمی از روی دوشی بیوفتد. می گفت سوزی به دلش افتاده که حتی قوت دلش هم جلودارش نبوده. می گفت دل هرچقدر هم که قوی، باز جلوی کرم و غم این آقا از پا می افتد... می گفت دلش بدجور مانده زیر بار عَلم . . .
از آن سال به بعد پا برهنه می شد و می رفت ته دسته. همان جا که همه ی جامانده های هیئت راه می رفتند... محاسن سفیدش را توی دست می گرفت و بلند بلند گریه می کرد و در عوضِ همه ی سالهای جوانی ش که عَلم می کشیده، با ناله می گفت: بمیرم برات اباالفضل علیه السلام . . .
#رفیق خوبم . . . خیلی . . .
13 سال و 5 ماه و 25 روز و 16 ساعت و 44 دقيقه قبلچی میتونم بگم برای تو ؟؟!!
@motefavet
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 5 ساعت و 40 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 5 ساعت و 15 دقيقه قبل