دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

. . . است که را نشناسی . . .

1392/01/07 - 23:54
4 ديدگاه
یک آقایِ مثلا نویسنده

هرسال شب عاشورا بعد از هیئتی که متوسل به قمر بنی هاشم علیه السلام بود، دورش جمع می شدند و یکی یکی روی شانه ش می زدند و خدا قوتی نثارش می کردند. و این یعنی که فردا می بایست مثل هرسال عَلم به دوش بگیرد.
از وقتی خودش را شناخته بود و به قول خودش وقف شده بود، عَلم کش ارباب بوده. می گفت همه ی سال را به عشق همین یک روز عَلم کشی زندگی می کند. می گفت عَلم کشی قبل از اینکه یک بنیه ی قوی بخواهد، یکی دل قوی می خواهد. می گفت بیشتر بار عَلم روی دل ست نه روی شانه! خیلی به دل می نشست این قوی دلِ عَلم کش . . .
آن روز هم مثل هرسال، شالش را به کمر بست و زیر عَلم رفت. یا علی گفت و عَلم را به دوش کشید و دسته به راه افتاد.طبل و سنج و زنجیر و شور هم...
آن سال زد و دختر فلجی جلوی دسته شان، روبه روی عَلم و عَلم کش، شفا گرفت. دید و آنقدر گریه کرد که به هق هق افتاد و بالاخره، بعد از آن همه سال، عَلم از روی دوشش افتاد . . .
همه می دانستند کسی که زیر بار عَلم بماند، اولین عضوش که آسیب می بینید، کمر است . . . او هم این را خوب می دانست و از آن سال همین کمر درد را بهانه کرد و هیچ وقت دیگر زیر عَلم نرفت. هرسال ظهر عاشورا شالش را روی دوش می انداخت و می رفت انتهای دسته. همان جا که بیشتر خسته ها و جامانده های هیئت راه می رفتند. می گفت نمی دانسته که زیر بار عَلم ماندن یعنی چه! می گفت نمی دانسته چه درد عظیمی می گیرد روح، وقتی عَلمی از روی دوشی بیوفتد. می گفت سوزی به دلش افتاده که حتی قوت دلش هم جلودارش نبوده. می گفت دل هرچقدر هم که قوی، باز جلوی کرم و غم این آقا از پا می افتد... می گفت دلش بدجور مانده زیر بار عَلم . . .
از آن سال به بعد پا برهنه می شد و می رفت ته دسته. همان جا که همه ی جامانده های هیئت راه می رفتند... محاسن سفیدش را توی دست می گرفت و بلند بلند گریه می کرد و در عوضِ همه ی سالهای جوانی ش که عَلم می کشیده، با ناله می گفت: بمیرم برات اباالفضل علیه السلام . . .

13 سال و 5 ماه و 25 روز و 16 ساعت و 45 دقيقه قبل

بازنشر

(2 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)