دوره کارشناسیم ..تو خوابگاه وقتایی که میخاستم بنویسم ..یه جای تقریبا دنج تو راهروهای پشت ساختمانِ خوابگاه بود میرفتم اونجا مینشستم و مینوشتم...اون وقتا نمیدونستم چیا میگن دوستای خوابگاهیم و چی فکر میکردن ولی یه روز توی اشپزخونه داشتم ناهار جمعمو میپختم وقتی داشتم با یکی از دوستان شوخی میکردیم و میخندیدیم یکی از هم هم خوابگاهی هام بهم گفت خوشحالم خوبی ..گفتم مگه بد بودم؟گفت نه ولی خب معلوم بود که عاشقی ..گفتم من؟گفت اره خب همه همینو فک میکردن.نمیدونم چرا تنها نشستن و نوشتن رو میگن بهش عاشقی..ولی ..هیچی ..
1392/01/16 - 01:35 در
جوالدوز
ولی رسم ما ادما عجیبه درست وقتی فک میکنیم اشناست.
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 2 ساعت و 55 دقيقه قبل