دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چون ... ...

1392/01/20 - 20:51 در Coma
1 ديدگاه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

√ چون دخترم؟

به کندی راه میرفت.

به کندی پشتش راه میرفتم.

برای سنش این مقدار پیاده‌روی زیاد بود اون هم با اون همه بار و بندیل؛ اما انگار میخواست چیزی رو به خودش ثابت کنه چیزی مثل هنوز جوونم یا هنوز اونقدر پیر نشدم. ازش خوشم اومد از سماجتش و غرورش. ازش لجم هم گرفته بود یاد مادربزرگم افتادم که وقت افتادن هم میخواد غرورشو به رخ همه بکشه یکی باید بهش بگه مادرِ من، من هم میفتم به پیری و جوونی و ضعف و قدرت نیست که.

بالاخره وسایلشو گذاشت زمین بالاخره سر عقل اومد که یه نفسی بکشه. دیگه نمیشد بیشتر لفتش بدم مجبور شدم برم و از کنارش رد بشم. رد که شدم یهو به ذهنم رسید چرا همیشه مردها باید به یکی کمک کنن؟ چرا من نرم و بهش کمک نکنم.

برگشتم و مثل همیشه ای که تنهام با اعتمادبه نفس رفتم جلو –وقتی تنهام اعتماد به نفسم رو پیکشه چون کسی باهام نیست که ذهنم بخواد هی خودشو با اون هماهنگ کنه یا اونم درنظر بگیره-

گفتم: سلام میخواید چند تا از ساکهاتونو تا مترو بیارم؟
گفت: خیلی ممنونم.
اومدم ساکها رو بردارم که گفت: نه، راضی به زحمت نیستم خودم میبرم.
-چرا؟ راهی نیست که!
-نه ممنون خودم میارم.
-چون خانمم ؟
- نه دخترم من باید باری از دوش شما بردارم نه شما...
- باشه خدانگهدار
-خیلی ممنونم خداحافظت باشه دخترم، لطف کردی ....

تا خود خونه تنها چیزی که تو ذهنم بود: من باید باری از دوش شما بردارم نه شما...

13 سال و 5 ماه و 12 روز و 2 ساعت و 39 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)