دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اگر من‌ و او در قهوه‌ خانه‌ ای‌ قدیمی‌ یکدیگر را دیده‌ بودیم‌ شاید با هم‌ می‌ نشستیم‌ و نوشیدنی‌ ای‌ با هم‌ می‌ خوردیم‌ اما چون‌ در جنگ‌ مثل‌ دو سرباز ساده‌ رودروی‌ هم‌ قرار گرفتیم‌ به‌ روی‌ هم‌ آتش‌ گشودیم‌

1392/01/25 - 12:49
2 ديدگاه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ

شعري زيبا از توماس هاردي شاعر و داستان نويس بريتانيايي

13 سال و 5 ماه و 9 روز و 20 ساعت و 21 دقيقه قبل
♥ღ سکوت زندگی♥ღ

من‌ به‌ او شلیک‌ کردم‌
و در جا او را کشتم‌
او را زدم‌ و کشتم‌ زیرا
دشمن‌ من‌ بود
آری‌ البته‌ که‌ او دشمن‌ من‌ بود
و این‌ مثل‌ روز روشن‌ بود
اما ….

او هم‌ شاید چون‌ من‌ به‌ اجبار
وارد ارتش‌ شده‌ بود
و حتی‌ از سر بیکاری‌
وسایل‌ زندگی‌ اش‌ را هم‌ فروخته‌ بود.

جنگ‌ چیز عجیب‌ و غریبی‌ است‌
به‌ کسی‌ شلیک‌ می‌ کنی‌
که‌ اگر جایی‌ قهوه‌ خانه‌ ای‌ وجود داشت‌
او را به‌ آنجا دعوت‌ می‌ کردی‌
یا با قدری‌ پول‌ به‌ کمکش‌ می‌ رفتی.

13 سال و 5 ماه و 9 روز و 20 ساعت و 19 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)