دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

/ سیدمهدی شجاعی / انتشارات مدرسه / 160 صفحه

1392/01/25 - 12:52 در یک فنجان کتاب گرم
7 ديدگاه
باران بهاری

سیدمهدی شجاعی یکی از بزرگترین نویسندگان ایرانی در شهریور ماه سال 1339 در تهران به دنیا آمد. در سال 1356 پس از اخذ دیپلم ریاضی، به دانشکده هنرهای دراماتیک وارد شد و در رشته ادبیات دراماتیک به ادامه تحصیل پرداخت. هم‌زمان، به دانشکده حقوق دانشگاه تهران رفت و پس از چند سال تحصیل در رشته علوم سیاسی، پیش از اخذ مدرک کارشناسی، آن‌را رها کرد و به‌طور جدی کار نوشتن را در قالب‌های مختلف ادبی ادامه داد.

شجاعی کتاب‌های بسیاری را از جمله : «پدر، عشق و پسر»، «آفتاب در حجاب»، «از دیار حبیب»، «شکوای سبز»، «خدا کند تو بیایی»، «دست دعا، چشم امید» و ... را به رشته تحریر درآورده است. متن حاضر فصل آخر اثر فاخر او، یعنی کتاب «کشتی پهلو گرفته» است.

13 سال و 5 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 32 دقيقه قبل
باران بهاری

سیدمهدی شجاعی، در کتابِ ارزشمندِ «کشتی پهلو گرفته» می‌کوشد تا عظمت بانویِ دو عالم را بازگو کند. روایتی لطیف از آغازِ زندگیِ حضرتِ فاطمه سلام الله علیها تا شبِ تنهاییِ علی علیه السلام.

چاپ چهلم کتاب «کشتي پهلو گرفته» اثر سيد مهدي شجاعي روانه بازار نشر و تاکنون ۵۴۰هزار نسخه از اين اثر منتشر شده است.

13 سال و 5 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 31 دقيقه قبل
باران بهاری

کشتی پهلو گرفته» روایتی از حقانیتِ خاندانِ پیامبر است. روایتی که عظمتِ کلامِ بانویِ دو عالم را با نقلِ خطبهٔ مشهور ایشان نمایش می‌دهد.

«کشتی پهلو گرفته» روایتِ ماجرایِ سقیفه است. روایتِ حقی که –در عینِ دانایی- به ناحق گرفته شد. روایتِ آغازِ تمامِ ناحقی‌ها، ظلم‌ها و دردهایِ بشرِ بعد از محمد صلی الله علیه و آله است. روایتِ نطفهٔ عاشورا….

«کشتیِ پهلو گرفته» روایتِ فاطمه، دخترِ پیغمبر، همانِ بانویِ مظلوم است که در عینِ مظلومیت، در محاجه با پوشانندگانِ حق، سخن‌وری کاردان و دانایِ برهان است. روایتِ چشم و گوش‌هایِ بسته‌ای است که نخواستند حق را بفهمند.

13 سال و 5 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 31 دقيقه قبل
باران بهاری

خلاصه ای از این کتاب :

علی در سقیفه نبود وقتی جنازه ي پیامبر برزمین مانده یاران! او با ابوبکر پیمان کردند....

ماه باید در آسمان باشد و از خورشید نور بگیرد٬ به خاطر کِرم شب تابی که نباید خود را به زمین برساند.

ابرهای فتنه از سقف سقیفه گذشتند و خانه پیامبر را احاطه کردند ٬ همهمه در بیرون در شدت گرفت ودر آنچنان کوفته شد که ستونهای خانه پیامبر لرزید.

- بیرون بیایید بیرون بیایید وگرنه همه تان را آتش میزنیم.

صدا٬صدای عمر بود.

تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی ٬ اما در را نگشودی .

- تورا باما چه کار ؟بگذار عزاداریمان را بکنیم.

باز هم فریاد عمر بود:

- علی ٬عباس و بنی هاشم ٬همه باید به مسجد بیایند و با ابوبکر بیعت کنند.در را باز کن وگرنه آتش می زنم .

یک نفر به عمر گفت :

- اینکه پشت در ایستاده ٬ دختر پیغمبر است ٬ هیچ میفهمی چه می کنی ؟ خانه‌ی رسول الله...

عمر دوباره نعره کشید:

- این خانه را با هر که در آن است آتش می زنم .

به زودی هیزم فراهم شد و آتش از سرو روی خانه بالا رفت .

محال بود کسی نداند آنکه پشت در ایستاده ٬پاره تن رسول خداست.

وقتی آتش از در خانه رسول خدا بالا رفت ٬عمر ٬ آتش بیار معرکه ابوبکر ٬ آنچنان به حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت......

مادر! مرا از عاشورا مترسان . مرا به کربلا دلداری مده. عاشورا اینجاست! کربلا اینجاست!

خودت گفتی ما حداکثر تازیانه میخوریم ٬ اما میخ آهنین بدنهایمان را سوراخ نمی کند.

مادر! وقتی تورا از پشت در بیرون کشیدند من میخ های خونین را دیدم.

در عاشورا کودک شش ماهه به شهادت می رسد ٬ اما تو کودک به دنیا نیامده ات -محسن ات- به شهادت رسید.

من دیدم که خود را به آغوش فضه انداختی و شنیدم که به او گفتی:

-مرا بگیر فضه ٬ که محسن ام را کشتند.

تورا که تا مرز شهادت سوق دادند ٬ تو را که از سر راه برداشتند ٬ تازه به خانه ریختند.

پدر که حال تورا دید ٬ برق غیرت در چشمانش درخشید خندق وار حمله برد ٬ عمر را بلند کرد و بر زمین کوبید٬ گردن و بینی اش را برخاک مالید و چون شیر خروشید:

ای پسر صحاک ! قسم به خدایی که محمد را به پیامبری برگزید ٬ اگر مامور به صبر و سکوت نبودم به تو می فهماندم که هتک حرمت پیامبر یعنی چه؟

و باز خندق وار از روی او بلند شد تا خشم ٬ عنان حلمش را تصاحب نکند .

اما..

13 سال و 5 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 30 دقيقه قبل
باران بهاری

اما............ به خود نیامدند و از رو نرفتند ٬ عمر و غلامش قنفذ و ابن خزائه و دیگران ریسمان در گردن پدر انداختند تا او را برای بیعت گرفتن به مسجد ببرند.

ریسمان برگردن خورشید ٬ طناب بر گلوی حق ٬ مظلومیت محض.

تو باز نتوانستی تاب بیاوری . خودت را با همه جراحت و نقاهت از جا کندی و به دامن علی آویختی.

-من نمی گذارم علی را ببرید.

نمی دانم تازیانه بود ٬ غلاف یا دسته‌ی شمشیر بود ٬ چه بود؟ عمر آنقدر بر بازو و پهلوی مجروح تو زد که تو از حال رفتی و دستت رها شد. و پدر هم ....... که خود در بند بود.

پدر را کشان کشان به مسجد بردند. در راه رو به سوی پیامبر گرداند و گفت:برادر! این قوم بر ما مسلط شده و دارند مرا می کشند.

عمر به پدر گفت:

-علی بیعت کن.

پدر گفت:

-اگر نکنم چه می شود؟

- گردنت را می زنم .

- در این صورت بنده خدا و برادر پیامبر خدا را کشته ای .

- بنده خدا آری اما برادر پیامبر نه.

- یعنی انکار می کنی که پیامبر بین من و خودش ٬ صیغه برادری جاری کرد؟

- آری انکار می کنیم . بیعت کن.

-به خدا اگر با شما غاصبان نیرنگ باز بیعت کنم .

13 سال و 5 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 29 دقيقه قبل
باران بهاری

تو وقتی به هوش آمدی از فضه پرسیدی:

-علی کجاست؟

- او را به مسجد بردند .

من نمی دانم تو با کدام توان به سوی مسجد دویدی و وقتی علی را در چنگال دشمنان دیدی و شمشیر را بالای سرش فریاد کشیدی:

- ای ابوبکر ! اگر دست از سر پسر عمویم برنداری ٬ سرم را برهنه می کنم ٬ گریبان چاک می زنم و همه تان را نفرین می کنم . به خدا نه من از ناقه صالح کم ارج ترم و نه کودکانم کم قدر تر .

همه وحشت کردند. پدر به سلمان گفت:

- برو و دختر رسول الله را دریاب . اگر او نفرین کند......

-ای دختر پیامبر ! خشم نگیرید . نفرین نکنید . خدا پدرتان را برای رحمت مبعوث کرد...

تو فریاد زدی:

- علی را ٬ خلیفه به حق پیامبر را دارند می کشند...

اگر چه موقت دست از سر علی برداشتند .

و تو تا پدر را به خانه نیاوردی نیامدی . ولی چه آمدنی روح و جسمت غرق در جراحت بود .

هر دو به خانه آمدید اما چه آمدنی.

تو چون کشتی شکسته ٬ پهلو گرفتی و پدر درست مثل چوپانی که گوسفندانش داوطلبانه خود را به آغوش مرگ سپرده باشند غم آلوده ودر عین حال خشمگین خود را به خانه انداخت.

قبول کن که غم عاشورا هر چه باشد به این سنگینی نیست.

پدر به هنگام تغسیل ٬ روی تورا خواهد دید و بازوی تورا و پهلوی تورا

وعلی را از این پس هزار عاشوراست...

13 سال و 5 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 29 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)