دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

کاخ قصر را تزیین کرده بودند برای ، تمام بزرگان جمع بودند ،اسقف ها،سران لشکر و صاحب منصبان حکومتی،چند هزارنفر ،داماد وارد شد و نشست روی تخت جواهر نشان بالای تالار ،انجیل هارا که باز کردند زمین لرزید،جام ها افتاد،پایه های تخت شکست، سرپایش کردند باز شکست، گفتند "این ازدواج نحس است"،مجلس با دلخوری بهم خورد...

1392/01/29 - 21:23 در ظهور
5 ديدگاه
هزار ُ یکمین شــَهرزاد

عروس،شب خواب دید
جدش،شمعون وصی عیسی با چند نفر از حواریون او
میزبان محمد(ص) پیامبر مسلمان ها و خانواده اش شده بودند
محمد ص به عیسی ص گفت که آمده تا دختر شمعون را برای حسن،پسرش خواستگاری کند.
توی خواب آمدند خواستگاریش،توی خواب بله داد.
توی خواب هم عقدش کردند.خطبه را محمد ص خواند.
شاهد عقد عیسی ص بود وحواریون و اهل بیت محمد ص.


از همان شب اول که عشق آینده اش را دید،خیلی بی تاب شد.
دیگر خورد و خوراک نداشت.
مریض شد افتاد توی بستر اما جرأت نمی کرد راز دلش رابه کسی بگوید.
چهارده شب گذشته بود.
آن شب دوباره خواب دید،این بار بانویی را همراه مریم.
وقتی فهمید که فاطمه س مادر شوهرش است،دست به دامانش شد:
پسرتان حسن یکبار هم نیامده مراببیند ...
تا مشرکی نمی آید،مسلمان شو تا بفرستمش.
شهادتین را که گفت،بانو بغلش کرد.
از فردایش هر شب خواب محبوب را میدید،
خواب فاطمه س را.

13 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 59 دقيقه قبل
هزار ُ یکمین شــَهرزاد

بین کنیزان رومی دختری بود که برای هیچ کس نقاب را از روی صورتش کنار نمی زد.
معلوم بود کنیزی معمولی نیست.
برده فروش داشت بازار داغی می کرد.
خریدارها می رفتند و می آمدند و قیمت می گذاشتند.
قیمت های بالا،بعضی خیلی بالا.
دختر اما به زبان عربی می گفت:سلیمان هم که باشی،نمی آیم به خانه ات،پولت را حرام نکن.
چشم های صاحبش گرد شد،کم مانده بود داد بزند:
"تو کنیزی مثلا؟!بالاخره باید بفروشمت.."
کنیز می گفت:"عجله نکن،آنکه باید بخردم می آید"

13 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 59 دقيقه قبل
هزار ُ یکمین شــَهرزاد

عمربن زید برده فروش،اخم هایش را در هم کشیده بود.
می دید کنیز به جای اینکه حواسش به مشتری هاباشد،با چشم های نگرانش به چپ و راست نگاه می کند،انگار منتظر کسی است.حسابی کلافه شد:
آخر من که نمی توانم تمام روز علاف تو بشوم!
باید مرا کسی بخرد که اخلاقش را بپسندم...
مردی که تا آنوقت دورترایستاده بود،جلو آمد و گفت:از طرف سرورم وکیل هستم این کنیز را از تو بخرم،یک نامه هم برای کنیزت آورده ام.
نامه ای با زبان رومی و با خطی خیلی زیبا داد دستش.
تا خواند زد زیر گریه:
مرا به صاحب این نامه بفروش.
فقط به او!وگرنه خودم را می کشم!..
فروختش.به صاحب همان نامه.به 220 دینار.

13 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 59 دقيقه قبل
هزار ُ یکمین شــَهرزاد

خانه ی امام هادی ع کجا و قصر قیصر کجا.
تمام قد جلوی امام ایستاده بود.
امام پرسید:"ده هزار دینار به تو بدهم یا بشارت شرافتی ابدی؟"
گفت:"به من بشارت بدهید که مادر چ کسی میشوم؟!"
امام ع گفت:"بشارت می دهم که پسرت،پادشاه مشرق و مغرب می شود،زمین را پر از عدل می کند بعد آن که از ظلم و جور پرشده باشد."
سرش را انداخت زیر
آرام پرسید:
پدرش کیست!؟
همانی که جدم،رسول خدا،تورا برایش از عیسی ووصی او خواستگاری کرد...

13 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 58 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(3 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)