جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ هزار ُ یکمین شــَهرزاد تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
عروس،شب خواب دید
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 59 دقيقه قبلجدش،شمعون وصی عیسی با چند نفر از حواریون او
میزبان محمد(ص) پیامبر مسلمان ها و خانواده اش شده بودند
محمد ص به عیسی ص گفت که آمده تا دختر شمعون را برای حسن،پسرش خواستگاری کند.
توی خواب آمدند خواستگاریش،توی خواب بله داد.
توی خواب هم عقدش کردند.خطبه را محمد ص خواند.
شاهد عقد عیسی ص بود وحواریون و اهل بیت محمد ص.
از همان شب اول که عشق آینده اش را دید،خیلی بی تاب شد.
دیگر خورد و خوراک نداشت.
مریض شد افتاد توی بستر اما جرأت نمی کرد راز دلش رابه کسی بگوید.
چهارده شب گذشته بود.
آن شب دوباره خواب دید،این بار بانویی را همراه مریم.
وقتی فهمید که فاطمه س مادر شوهرش است،دست به دامانش شد:
پسرتان حسن یکبار هم نیامده مراببیند ...
تا مشرکی نمی آید،مسلمان شو تا بفرستمش.
شهادتین را که گفت،بانو بغلش کرد.
از فردایش هر شب خواب محبوب را میدید،
خواب #پسر فاطمه س را.
بین کنیزان رومی دختری بود که برای هیچ کس نقاب را از روی صورتش کنار نمی زد.
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 59 دقيقه قبلمعلوم بود کنیزی معمولی نیست.
برده فروش داشت بازار داغی می کرد.
خریدارها می رفتند و می آمدند و قیمت می گذاشتند.
قیمت های بالا،بعضی خیلی بالا.
دختر اما به زبان عربی می گفت:سلیمان هم که باشی،نمی آیم به خانه ات،پولت را حرام نکن.
چشم های صاحبش گرد شد،کم مانده بود داد بزند:
"تو کنیزی مثلا؟!بالاخره باید بفروشمت.."
کنیز می گفت:"عجله نکن،آنکه باید بخردم می آید"
عمربن زید برده فروش،اخم هایش را در هم کشیده بود.
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 59 دقيقه قبلمی دید کنیز به جای اینکه حواسش به مشتری هاباشد،با چشم های نگرانش به چپ و راست نگاه می کند،انگار منتظر کسی است.حسابی کلافه شد:
آخر من که نمی توانم تمام روز علاف تو بشوم!
باید مرا کسی بخرد که اخلاقش را بپسندم...
مردی که تا آنوقت دورترایستاده بود،جلو آمد و گفت:از طرف سرورم وکیل هستم این کنیز را از تو بخرم،یک نامه هم برای کنیزت آورده ام.
نامه ای با زبان رومی و با خطی خیلی زیبا داد دستش.
تا خواند زد زیر گریه:
مرا به صاحب این نامه بفروش.
فقط به او!وگرنه خودم را می کشم!..
فروختش.به صاحب همان نامه.به 220 دینار.
خانه ی امام هادی ع کجا و قصر قیصر کجا.
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 58 دقيقه قبل#نرجس تمام قد جلوی امام ایستاده بود.
امام پرسید:"ده هزار دینار به تو بدهم یا بشارت شرافتی ابدی؟"
گفت:"به من بشارت بدهید که مادر چ کسی میشوم؟!"
امام ع گفت:"بشارت می دهم که پسرت،پادشاه مشرق و مغرب می شود،زمین را پر از عدل می کند بعد آن که از ظلم و جور پرشده باشد."
سرش را انداخت زیر
آرام پرسید:
پدرش کیست!؟
همانی که جدم،رسول خدا،تورا برایش از عیسی ووصی او خواستگاری کرد...
"تا همیشه آفتاب"
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 58 دقيقه قبلفرشته سعیدی