طبق اظهارات پرستار بخشآیسییو بیمارستان امام خمینی، (محمدشفیعی) متولد 1327 در آی سی یو دچار ایستقلبی شد و در حدود چهل و پنج دقیقه تا یكساعت روی ایشان عملیات سی پی آر (احیاءقلبی- ریوی) انجام شد، ولی چون نتیجهاینداشت بیمار فوت شده اعلام گردید و تمامدستگاهها را از او قطع كردند تا آن كه بعد ازگذشتن زمانی نسبتا طولانی دكتر برای امضا كردن جواز دفن به آن جا آمد و درعین ناباوری ضربان بسیار ضعیفی را حس كرد و به سرعت سی پی آر شروع شد و جسد پس از 45 دقیقه زنده شد!
1392/02/01 - 09:28 در
داستان کوتاه
شرح ماجرا را از زبان خود بیمار
13 سال و 5 ماه و 1 روز و 7 ساعت و 9 دقيقه قبلاحساس خستگی مفرط میكردم، حسی شبیه بهزجر، مدت زیادی طول نكشید تا تبدیل به یكحس عمیق لذت بخش شد... دلم غش میرفت!یك خوشی بسیار دلپذیر... در فضا رها شدم. دراتاق پرستاران را دیدم كه روی كسی خم شدهاندو در حال ماساژ قلبی،... هستند. اول متوجه نشدم او كیست ولی بعد كه چهره او را دیدم به شدت جاخوردم! خودم بود... زمان برایم صفر شده بود،انگار همه جا حضور داشتم در همان لحظه، لحظهتولدم را دیدم، مادرم را دیدم كه در حال به دنیاآوردن من بود. بعد خودم را آنجا دیدم كهخوابیده بودم. دكترها و پرستارها كنار رفتهبودند. من مرده بودم. دیدم كه چشمان و شستپاهایم را بستند و ملحفه را روی صورتم كشیدند.یكدفعه بالای سرم فردی را دیدم كه نمیشدتشخیص داد زن است یا مرد. بلند قد وخوشاندام، او به قدری زیبا بود كه بیاغراق درهمان لحظه عاشقش شدم! حیف كه نمیتوانمزیبایی او را وصف كنم! در تمام عمرم كسی را بهاین زیبایی ندیده بودم. لباس كرم رنگ بر تنداشت كه بر روی آن پارچهای سفید انداختهبود. به من گفت: چی شده؟ (به زبان فارسی)،گفتم: پدرم را میخواهم. گفت: بیا پدرت اینجاست، پدرم را دیدم كه بالای بسترم گریهمیكند. هرچه صدایش زدم، صدایم را نشنید، بعدفهمیدم كه فقط او میتواند صدای مرا بشنود.گفتم: به نظرم او همان كسی بود كه ما (عزرائیل)مینامیم یا شاید فرشته مرگ، با آن فرد جائیرفتیممردی را دیدم كه نشسته بود و آن فرد زیبابسیار به او احترام میگذاشت. 5 گوی نورانی دراطرافش بود ولی نور آنها چشم را آزار نمیداد.یك گوی را به سمت من گرفت. فرد زیبا رو به منگفت: بگیرش. تا گرفتم خود را در I.C.U دیدم كهدكتری با دستگاه الكترو شوك مشعول شوكدادن به قلب من بود. جالب آن بود كه در طیآن چند روز ما در I.C.U 5 نفر بودیم كه آن 4نفر مردند. البته من هم مردم ولی باز زنده شدم.!
از او پرسیدم:
- آیا قبل از این تجربه متوجه شده بودید كهنزدیك مرگ هستید؟
شفیعی: بله. وقتی آخرین بار در خانه بودم،قبل از آن كه وارد مرحله بیهوشی شوم، حسمیكردم دنیا دارد تیره میشود.
- آیا در لحظات اول تجربه مرگ، حساسترس یا تنهایی نكردید؟
13 سال و 5 ماه و 1 روز و 7 ساعت و 8 دقيقه قبلشفیعی: اصلا! آن قدر حس خوبی بود كهمیتوانم راجع به آن توضیح بدهم...
- فكر میكنید این بازگشت برای شما چهپیامی به همراه داشته است؟
شفیعی: خوب باش، خوب رفتار كن، خوبزندگی كن... و فكر میكنم بعد از آن اگر كسیاعتقاد به دنیای پس از مرگ نداشته باشد منمیتوانم آن را ثابت كنم! جالب آن كه بعد از اینماجرا دوستان و همكارانم نیز تغییراتی اساسی درمن حس میكردند. حضور من برای آنها نشانهایاز قدرت خداوند بود.
- فكر میكنی چرا این اتفاق برای شما افتاد وچرا برای دیگران پیش نمیآید؟
شفیعی: دلیل آن را به خوبی نمی دانم ولیشاید مربوط به آن باشد كه من در تمام عمرمسعیام بر آن بوده كه كسی را آزار ندهم و بدكسی را نخواهم و اگر به كسی كمكی میكنم آن راپنهانی انجام دهم.
-دید شما نسبت به مرگ قبل از این اتفاقچگونه بود و بعد از این اتفاق چه تغییری كرد؟
شفیعی: من قبل از این اتفاق واقعا از مرگمیترسیدم. یادم میآید هر وقت به قبرستانمیرفتم سعی میكردم به صورت جسد یا داخلقبر نگاه نكنم. ولی باور كنید الان اگر مرا بین 10جسد بگذارند خیلی راحت میخوابم؟ و احساسبسیار خوشایندی نسبت به مرگ دارم!
- آیا دوست دارید این تجربه دوباره تكرارشود؟
شفیعی: ای كاش روزی هزار بار برایم تكرارشود! چنان لذت بخش بود كه حد نداشت، دلممیخواهد آن فرد زیبا را ببینم و آن حس رادوباره تجربه كنم. مرگ هدیهای است كه خدا بهبندهاش میدهد!
- بعد از این تجربه چه تغییراتی در تصور ودرك شما از خداوند پیش آمد؟
شفیعی: علاقهام به او خیلی بیشتر شد و دركنارش خیلی هم خدا ترس شدهام. در ضمنبیشتر با او حرف میزنم، حتی وقت رانندگی،وقت راه رفتن، وقت خوردن به یاد او هستم! واین جمله لاحول و لاقوه الا به ا... العلی العظیم رابسیار تكرار میكنم.