دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سوال تخصصی ویژه دختر خانم های @میکروبلاگ دنبالر

1392/02/02 - 16:36
37 ديدگاه
elysiume

نع
هرچند اگه ما میرفتیم سربازی ... سربازی تمیزتر بود...
کلمش منو یادِ میکروب و شِپِش میندازه

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 37 دقيقه قبل
♥♥ دنيا ♥♥

خيلي دوس داشتم ميرفتم اسلحه دست ميگرفتم باهاش كلي حال ميكردم

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 37 دقيقه قبل
امیر (رهگذر)

میکرب و شپش؟ خدا به دوووووووووووووور

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 36 دقيقه قبل
: ) اَمـــَد

من که رفتم ارشد یگان هم بودم کلی دوست خوب هم پیدا کردم ایشالله قسمت پسرت هم بشه بره ارتش خدمت کنه ! بعداش باور کن من پسرما اخه نوشتی مخصوص دخترا !

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 35 دقيقه قبل
Diba ( مادربزرگ )(✿◠‿◠)

خاطره هاتونو بگید آقایون و مارو راهنمایی کنید

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 33 دقيقه قبل
امیر (رهگذر)

تو آموزشی بودم میدیدم هر روز یه عده سوار نفربر میشن میرن تا شب هم نمیان، یه بار پرسیدم شماها کجا میرین گفتن میریم صفاسیتی، گفتم چجوری؟ گفت فردا که پرسیدن کی میخواد بره همکاری تو هم اسمتو بنویس...خلاصه فردای اون روز منم رفتم ، جاتون خالی اسلحه رو تحویل دادم به جاش بیل تحویلم دادن...خیلی روز خوبی بود...

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 29 دقيقه قبل
: ) اَمـــَد

یه خاطزه در حد تیم ملی !!!

ارشد یگان بودیم و لوحه نگهبانی رو می نوشتیم ، یه روز یکی از دوستامون اومد میشه امروز لوحه را یه جور بنویسی که بتونیم بریم بیرون یه آب و هوا عوض کنیم ، منم گفتم امروز جفتمون نگهبانیم اما اون با من . خلاصه اینکه اسم خودم و دوستم را واسه نگهبانی میدان تیر نوشتم . سمت پرندک ِ . رفتیم لوحه نگهبانی را گرفتیم و از پادگان زدیم بیرون اما اول رفتیم بیرون یکم خوراکی گرفتیم بعد رفتیم میدان تیر . از قضاء اون شب یه بارون شدید اومد . این میدان تیر که میگم یه بیابان خدا بود که یه اتاق اونجا داشت مثلا میرفتیم نگهبانی ! خلاصه شب شد و دوستم گفت برم بیرون نگهبانی بدم ، گفتم مگه عقلت کم ِ . من هر وقت میام اینجا تا صبح میخوابم . گرفتیم خوابیدم و ساعت 2 شب دیدم یه نفر داره در اتاق را میزنه ،پا شودیم در رو باز کردیم دیدیم اوه افسر سر ِ سرهنگ 2 میگه چرا خوابیدن پس ؟ گفتم جناب سرهنگ هوای به این سردی و بارونی که نمیشه بیرون موند ! سرهنگ برگشت گفت : شما را فرستادیم اینجا از مرزهای جمهموری اسلامی ایران دفاع کنید !!! آقا تا این و شنیدم نتونستم خودم رو نگه دارم زدم زیر خنده ... سرهنگ ِ هم گفت باشه فردا 10 روز اضافه برات میزنم و رفت و ما باز گرفتیم خوابیدم مث ِ مرد !!! قصه تموم شد

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 21 دقيقه قبل
elysiume

من هی میگم چرا اینقد فساد زیاد شده...قاچاقچیا حمله کردن...نگو مرزها دستِ شما بوده...

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 14 دقيقه قبل
: ) اَمـــَد

آره واقعا آخه بیابون خدا مرز ِ بین رباط کریم و شهریار دیگه !!!

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 10 دقيقه قبل
امیر (رهگذر)

من نیروی دریایی خدمت میکردم، اون اوایلش هنوز درجه نداشتم لباسم از این لباسای ملوانی بود، داشتم تو خیابون میرفتم یهو یه افسر راهنمایی از تو ماشینش با بلند گو جلوی همه گفت سلام اردک چطوری؟

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 9 دقيقه قبل
: ) اَمـــَد

آموزشی 04 بیرجند بودیم نامردا هر روز که ما رو میبردن علف زنی دقیقا همون روز ظهر قورمه سبزی میدادن خفن !!!

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 5 ساعت و 43 دقيقه قبل
امیر (رهگذر)

خوبه اون اطراف گربه نبوده وگرنه گربه سبزی میدادن....

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 5 ساعت و 38 دقيقه قبل
: ) اَمـــَد

تازه اون موقعه بود که فهمیدیم دست پخت یعنی طمع شیرین ِ زندگی ...

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 5 ساعت و 34 دقيقه قبل
امیر (رهگذر)

یه بار تو آموزشی جلوی یگان به صف بودیم داشتن امار روزانه میگرفتن، یه هواپیمای داشت رد میشد خیلی جلب توجه کرد، داشتم نگاش میکردم که بغلیم تنه زد گفت داره اسم تو رو میخونه، منم بلند گفتم من ( چون باید با صدای بلند حضورتو اعلام کنی) یهو فرمانده گروهان گفت منو مرض منو درد ، حواست کجاست...بقیشو نمیگم چون خانواده نشسته...

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 5 ساعت و 28 دقيقه قبل
♥♥ دنيا ♥♥

آقا با اين خاطراتي كه اينا دارن تعريف ميكنن من از سربازي رفتن پشيمون شدم

13 سال و 5 ماه و 14 ساعت و 42 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)